پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

مهسا یکی از اقوام ما بود که از وقتی کوچیک بودیم به من علاقه‌مند شده بود؛ یکی دو سال از من بزرگتر بود و این قدر تابلو بازی درآورده بود که همه فامیل فهمیده بودن به من علاقه پیدا کرده؛ خودش هم از این ماجرا باخبر بود و التبه از این موضوع استفاده راهبردی هم می کرد! 
مهسا برای من هیچی نبود، هیچی! به غیر از نگاه کردن به تلویزیون و مدرسه رفتن، از بچگی هیچ کاری توی زندگیش انجام نمی داد و کارهای بقیه براش هیچ وقت معنی نداشتن؛ دیپلمش رو که گرفت، توی یه کارخونه به عنوان منشی استخدام شد؛ اوایل که دانشگاه قبول شده بودم و اون حدودن بیست سالش بود، یه روز بهم زنگ زد و گفت که اومده محله ما ولی فقط اومده که منو ببینه و نمی خواد بیاد خونه مون؛ با ماشین بابام رفتم سوارش کردم و یه جا کنار خیابون نگه داشتم که صحبت کنیم. پشت فرمون نشسته بودم و تخمه می شکستم؛ بهش تخمه تعارف کردم؛ گفت:
+ چرا این جا نگه داشتی؟ برو یه جای سرسبز و خلوت... دلم گرفته...
ـ این جا رو دوست دارم من... اون پنجره رو می بینی توی اون ساختمون؟ ببین چقدر جالبه!
+ چیه مگه اون پنجره؟
ـ یه ساختمون چهار طبقه س و هیچ کدوم از واحدها، این طرف ساختمون پنجره ندارن؛ فقط همین واحده که پنجره داره این طرف، حتماً خودشون درست کردن... حالا صبر کن... چراغش که روشن بشه قشنگ تر می شه...
+ ...
ـ ... (صدای شکستن تخمه)
+ ...
ـ ...
+ منو می رسونی خونه؟
توی راه برام تعریف کرد که با یه نفر آشنا شده که ازش خواستگاری کرده؛ می گفت با این که پسره از همه لحاظ خوبه ولی ازش خوشش نمیاد و به خاطر همین حالش خیلی برزخه و نمی دونه باید چه تصمیمی بگیره. به نظر من توی موقعیت پیچیده ای بود و برای همین فقط به حرفاش گوش می دادم و نظری نمی دادم. الان مهسا با همون خواستگارش ازدواج کرده و دو تا بچه به دنیا آورده؛ سالی یه بار توی مهمونیا می بینمشون؛ اون سرخوشی قدیما رو نداره و خیلی ساکت تر شده... البته ظاهرن به عنوان یه زن شاغل خیلی خوب از عهده کارای خونه بر اومده و به نظر من... خیلی هم خوب میزبانی می کنه....

نظرات  (۶)

بی احساس :/
  • مجسمه ی متحرک
  • خیلی جالبه این کارتون! خوشم میاد که راجب دخترایی که آشنا شدین باهاشون می نویسین.
    تم جالبی رو انتخاب کردین.
    پاسخ:
    ممنون خواننده محترم. ممنون که وقت گذاشتید. البته با این توضیح که درباره همه آدم ها می نویسم؛ نه فقط دخترها؛ البته از دخترها شروع کردم.
  • مریــــ ـــــم
  • واقعا ک
    اخه چرا تخمه میشکستی تو اون موقعیت؟

  • مریــــ ـــــم
  • وای وای
    الان دیدم ایکون فالو روو
    افتخار دادید جناب

    پاسخ:
    ای بابا! چی کار کنیم دیگه....
    دیشب وحی نازل شد که دعوت رو علنی کنم!
    خب اون شب اومده بود بگه تو منو نمیخوای؟!!
    اگه نمیخوای بگو تا راحت جواب یارو رو بدم و برم سر خونه زندگیم.
    چرا جوابشو ندادین؟
    چرا مستقیم نگفتین هیچ وقت بهش علاقه نداشتین؟
    وقتی یه دختر تا این مرحله میرسه یعنی خیلی علاقه داشته... همینجوری اون شب، بدون گفتن هیچ حرفی، رسوندینش خونه؟!؟!
    پاسخ:
    راس می‌گی.
    رمان زیاد میخونی نوشتنت خوبه
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی