پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

چند بار پشت سر هم پلک می‌زنم و به طبقه‌های کتابخونه نگاه می‌کنم. هر چیزی که روی قفسه‌ها هست چپ‌وراست می‌شه... مثل زلزله، اما یه خرده نرم‌تر و آروم‌تر. مثل اون دفعه که سنگین‌ترین کتابی که رو قفسه‌ها بود رو ورداشتم، محکم کوبیدم تو صورتم و نگاه کردم که چطوری قطره‌های خون از دماغم روی جلد کتاب می‌ریزن: «طراحان چگونه می‌اندیشند؟ برایان لاسون» چشمام پر از اشکه و می‌سوزه. ژلوفن مصرف می‌کنم، چون سه روزه که سردردم خوب نمی‌شه.... یه تابستونی بود که بچه‌دبستانی بودم، هیچ مسئولیتی توی زندگی نداشتم و هنوز داداشم به دنیا نیومده بود. بابام یه قفلی عجیب زده بود: فقط در صورتی اجازه داشتم با بچه‌ها برم دوچرخه‌سواری که هر روز یه نقاشی از یه چیز واقعی بکشم. وقتی چند بار بچه‌محلا اومدن دنبالم و هرچقدر گریه کردم مامان و بابام اجازه ندادن از خونه برم بیرون، فهمیدم قضیه جدیه. هر روز صبح یکی‌دو ساعت قبل از مامان و بابام از خواب بیدار می‌شدم و قبل از این که اونا بیدار شن یه چیزی می‌کشیدم؛ دوست داشتم نقاشی کشیدنو، اما اون موقع فقط می‌کشیدم که شرش کنده شه؛ بعدها وقتی تو خونه آقای امیری با آبجی و داداشم تو یه اتاق زندگی می‌کردیم، شبا قبل از خواب، خاطرات روزایی که هنوز به دنیا نیومده‌بود رو برای داداشم تعریف می‌کردم... کلی می‌خندیدیم؛ چند ساعت طول می‌کشید که بفهمم دیگه خوابیده و باید ساکت شم. 

خسرو بچه‌محلمون بود؛ اون موقع که بچه‌ش تازه به دنیا اومده بود خیلی پول‌لازم بود و هر وقت می‌دیدمش یه ماجرای طولانی تعریف می‌کرد و آخرش می‌گفت: «خلاصه علی‌جان... می‌خوام وام بگیرم سر این قضیه... یه پولی داری که سه‌چهار ماه لازم نداشته باشی؟ نمی‌خوام خرجش کنم فقط می‌خوام امتیاز وامم جور شه... اگه نداری هم تعارف نکن....» معمولن بعدازظهرا بچه‌ش بغلش بود و تو محله چرخ می‌زد؛ بچه‌ش سفیدمفید و تپل بود و مثل خودش الکی می‌خندید؛ الان حتمن خیلی بزرگ شده. خودِ خسرو هم دماغ پت‌وپهنی داشت و همیشه ریش می‌ذاشت. تو دلم می‌گفتم تو این اوضاع خرابت دیگه بچه‌دار شدنت چی بود. یادمه تو راه مدرسه از تو پارک که رد می‌شدیم، یه گلی رو ورمی‌داشت و تهش رو می‌مکید و می‌گفت خیلی خوش‌مزه‌س، علی بیا به دونه بچین و امتحان کن؛ من خوشم نمیومد مثل خسرو با باغبونای پارک دهن‌به‌دهن بذارم.... فیلم می‌بینم تا یه کم از خودم و خاطراتم فاصله بگیرم. شاید بد نباشه برم بیرون و یه نفرو ببینم. به خسرو پیام می‌دم و سال نو رو بهش تبریک می‌گم.

نظرات  (۱)

روزگار سختیه..

یه سوال از خودت دارم. پادکست گوش میدی؟ اگه آره چه پادکستی؟

پاسخ:
نه؛ اهل پادکست و کتاب صوتی نیستم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی