پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

داستان مریم داستان عجیبی بود؛ این بار یه داستان عجیب تر می نویسم: داستان مطهره.
مادر مطهره همسر شهید بود، بعد از شهادت شوهرش دوباره ازدواج کرده بود و مطهره تنها فرزندی بود که از ازدواج دومش داشت؛ مطهره یه خواهر و یه برادر بزرگ تر هم داشت که هر دو پزشک و متأهل بودن. جلسه اول، صحبتم با مطهره بیش تر از دو ساعت طول کشید و تقریبن توی همه زمینه ها همدیگه رو پسندیده بودیم، حتا از نظر ظاهری. درباره جزیی ترین علایقمون توی بی ربط ترین زمینه ها هم صحبت کرده بودیم؛ مثلاً یکی از علایق مشترکمون ژانر غرب وحشی در موضوع سینما بود! مطهره پرحرف و الکی خوش بود بزرگترین تفریحاتش رانندگی با سرعت زیاد، گوش دادن به موسیقی و دیدن سریالای امریکایی بود. تپل و شلخته بود و اتاق به هم ریخته ای داشت؛ موقع انتخاب رشته دوست داشته توی دانشگاه وارد رشته عکاسی بشه ولی به خاطر تعاریفی که خونواده ش از دانشگاه هنر شنیده بودن، بهش اجازه نداده بودن هنر بخونه. مطهره به نصیحتای پدر و مادرش احترام گذاشته بود و با قبول کردن هدیه های ناقابل اون ها، یعنی یک دوربین عکاسی دی. اس. ال. آر، یک لپتاپ و یک اتوموبیل، قبول کرده بود که افتخار بده و سرش مبارکش رو توی رشته های مهندسی مشغول کنه. آخر صحبتمون ازش پرسیدم: «حالا کلاً نظر شما چیه؟ نظر من که مثبته.» خنده از رو صورتش محو نمی شد: «نظر من هم... کلاً... مثبته!»
توی راه برگشت به بابام گفتم که هم اون پسندیده هم من؛ با پدرش تماس گرفت که برای جلسه بعدی قرار بذاره؛ پدرش گفته بود که دختر من نپسندیده و تمام! واقعن فکر می کردم بابام داره سر به سرم می ذاره؛ مطمئن که شدم بابام شوخی نمی کنه شماره پدرش رو گرفتم و خودم باهاش صحبت کردم و خواهش کردم که یه جلسه دیگه اجازه بده صحبت کنیم؛ پدرش بهم توضیح داد که وقتی موضوع به دست بزرگترا سپرده شده دیگه صحیح نیست که کوچکترها دخالت کنن؛ وقتی متوجه شد که من بیخیال نمی شم قبول کرد و قرار شد یه جلسه دیگه خدمتشون برسیم.
بابای من خیلی ناراحت بود از این که من دوباره باهاش تماس گرفتم و به همین دلیل، جلسه دوم همراهمون نیومد: من و مامانم رفتیم. بزرگترین سؤالم این بود که مطهره چرا نپسندیده؟ فکر می کردم حتماً خونواده ش از من خوششون نیومده و خیلی برام مهم بود که حتماً دلیلشو بفهمم و اگه مشکلی هست حلش کنم.
دوباره لبخند روی صورتش بود. می گفت شما خونواده خیلی محترمی هستید و من نمی خوام باعث ناراحتی شما بشم؛ نمی دونم... شاید منظورش این بوده که از خونواده ت خوشم نیومده! بهش توضیح دادم که هیچ ناراحتی خاصی به وجود نمیاد و ازش پرسیدم که با توجه به این که ما با هم صحبت کرده بودیم و درباره همه مسائل اشتراک نظر خیلی خوبی داشتیم، چرا این جوابو به ما دادن؟ دوباره همون جمله عجیبشو تکرار می کرد: شما خونواده خیلی محترمی هستید و من نمی خوام شما رو ناراحت کنم!
دوباره صحبتمون حدود دو ساعت طول کشید؛ وقتی دیدم دلیلشو نمی گه، خودم شروع کردم ازش موارد رو پرسیدم: خونواده؟ ظاهر؟ وضع مادی؟ وضع فرهنگی؟ شغل؟ و ازش خواستم که جواب بله یا خیر بده. می خندید و منتظر بود که زودتر جلسه تموم بشه. بهش توضیح دادم که من فقط با شنیدن جواب از ادامه جلسات صرف نظر می کنم. ازش خواستم بیشتر فکر کنه و اجازه بده که یه جلسه دیگه با هم صحبت کنیم؛ بهم گفت فکر می کنم و توی جلسه بعدی یه راهی برای توضیح دادن مسأله پیدا می کنم؛ ازش قول گرفتم که فقط به صورت حضوری جواب منفی شو اعلام کنه نه تلفنی؛ اون هم قبول کرد و قول داد. 
چند روز بعد، با اصرارهای من، دوباره بابام تماس گرفت؛ پدرش گفته بود که مطهره نمی خواد دیگه جلسه ای داشته باشه! به خاطر این که به قولش عمل نکرده بود احساس کردم دیگه این ماجرا ارزش انرژی گذاشتن نداره.... هنوز که هنوزه و چند سال از اون ماجرا گذشته، گاهی فکرم مشغولش می شه که چرا این طوری برخورد کرد با من؛ شاید از خونواده من خوشش نیومده؛ شاید خونواده ش از من خوششون نیومده به هر دلیلی و شاید اصلاً نمی خواسته ازدواج کنه و همه رو سر کار گذاشته!
داستان عجیبی بود ماجرای مطهره؛ اما از اون عجیب تر ماجرای فائزه بود....

نظرات  (۱)

  • مریــــ ـــــم
  • من فکرمیکنم خونواد مخالف بودن
    بلاخره از اینکه بی تفاوت از کنار یکی رد نشدی خوشحال شدم
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی