پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

سالار تپل و بور بود، به نظر من آدم لات‌ولوت و بددهنی بود و هزار جور خلاف و کثافت‌کاری داشت؛ اوایل دبیرستان با هم آشنا شدیم و همیشه یه سلام‌احوال‌پرسی مختصری داشتیم، اما تا بعد از دبیرستان خیلی با هم‌دیگه صمیمی نشدیم؛ ماجرای با هم بودنمونم این طوری بود که سالار بعد از این که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد، با پارتی یکی از فامیلاشون توی سپاه استخدام رسمی شد، چند سالی اون جا کار کرد و مدیرمسئولی چیزی شد (آخرشم دقیقن نفهمیدم چی کار داشت می‌کرد، فک نکنم خودشم فهمیده‌ باشه، ولی یه جورایی با شرکتای پیمان‌کاری لینک می‌زد و پروژه‌های عمرانی انجام می‌داد برای سپاه)؛ یادمه وقتی استخدام شده بود کلی تعجب کرده بودم: «آخه مرد حسابی! تو رو چه به کار کردن تو سپاه؟ کجای تو به سپاهیا می‌خوره آخه؟ اصن چطوری قبولت کردن تو سپاه؟» جواب داد: «چیه حسودیت می‌شه خودت عاطل و باطل و دربه‌در می‌گردی دنبال پروژه که آخرش چندرغاز بندازن کف دستت؟» گفتم خاک بر سرِ من اگه یه روز به آدمِ نظامی و کارمندجماعت حسادت کنم (توهین نباشه به دوستان نظامی و کارمندان محترم).

سر بعضی از پروژه‌هاش کارش به من می‌افتاد و ازم کمک می‌خواست؛ توی انجام دادن کارا تند و تیز بود و آروم و قرار نداشت؛ خیلی به سر و وضع خودش نمی‌رسید و همیشه بوی گند سیگار می‌داد. بیشتر پروژه‌ها خارج از تهران بودن، سالار فقط با هواپیما از شهر خارج می‌شد و از چرندیاتی که معمولن قبل از تیک‌آف تحویلم می‌داد فهمیده‌بودم که همیشه موقع پرواز اضطراب داره: «علی نمی‌دونم چرا همه‌ش یادم می‌ره اون شلوار بدون کمربندمو بپوشم که سر گیت کوفتی سپاه این همه علاف نشیم... راستی اون جا رسیدیم تو خیلی صحبت نکنیا، سؤال‌مؤالم نپرس، اگه چیزی رو نفهمیدی خودم بعدن بت توضیح می‌دم... من فقط خودم زبون اینارو حالیمه... تو اصن هیچی نمی‌خواد بگی...» بعدتر البته فهمیدم که از سر دلالی کار من هم داره یه پولی برمی‌داره... که به نظرم خیلی هم غیرمنصفانه نبود؛ اما همیشه نگران این بود که نکنه ارتباط من با شرکتا باعث بشه من دست بالاتر رو داشته باشم و احیانن درخواست دستمزد بیشتری بکنم.

الان دیگه سالار از سپاه اومده بیرون و توی مغازه یکی از اقوامشون فروشندگی می‌کنه؛ دیگه رابطه‌مون خیلی با هم کم‌تر شده؛ یه بار اون اواخر که هنوز همدیگه رو می‌دیدیم برام تعریف کرد که به خاطر بدهی صد میلیون تومنی پدرش، بر خلاف میلش مجبور شده ‌بوده پنج‌شیش سال توی سپاه کار کنه تا صد میلیون تومن جمع بشه، تا بالاخره طلب‌کارا دست از سرشون بردارن.


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی