پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

توی دوران کودکی و نوجوانی چند بار شروع کردم به نوشتن و چند تا دفتر خاطرات هم پر کردم؛ یکی از دفترای خاطراتم رو هنوزم توی خونه مامانم اینا نگه داشتم؛ حتما یه روز میارمش این جا و مطالبی که دوستشون دارم رو این جا می نویسم. قدیما چند تا وبلاگ دیگه داشتم که البته همه رو پاک کردم؛ اولیش یه وبلاگ بود به اسم خرگوش سفید. اون موقع که توی وبلاگ خرگوش سفید می نوشتم اول دبیرستان بودم؛ می رفتم شعرای مینیمال از توی اینترنت پیدا می کردم و هر روز چن تاشو می ذاشتم توی خرگوش سفید. از ظاهر سفید و ساده وبلاگ خیلی خوشم میومد؛ عکس یه خرگوش سفید هم کنار صفحه اصلی بود که خیلی بانمک بود. خرگوش سفید خیلی خواننده نداشت ولی دو نفر بودن که همیشه همه مطالب رو می خوندن: دختری به اسم بهار و یک دختر دیگه که شاید بعدا درباره ش نوشتم.

نظرات  (۴)

  • مریــــ ـــــم
  • احساس توپی رو دارم که هی از این پا (پست) به اون پا (پست) پاس داده میشه
    :|
    پاسخ:
    خیلی خوبه که می خونید و نظر می دید!
    نمی دونید چقدر خوبه!
  • مریــــ ـــــم
  • تو نمیدونی که چقد نوشته هات خوبن
    داستانات باحالن

    پاسخ:
    ممنون لطف دارید. توی اینایی که خوندید، کدومش از همه جذاب‌تر بوده؟
  • مریــــ ـــــم
  • همشون جذاب بودن
    اما داستان فرناز بهم استرس وارد کرد و کشش بیشتری ایجاد کرد برای به پایان رسوندنش و حتی ذهنمو به مدت یک عصر مشغول کرده بود
    میدونی هیچکدوم از داستانات طوری نبود که بخوای از وسط ول کنی بری
    حتی طولانی ترینش
    ✅ 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی