پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

از بچگی می نوشتم و چند تا دفتر خاطرات پُر کردم؛ اما از بین اون همه دفتر خاطره، فقط یکی رو نگه داشتم که الان کنارم روی میزه؛ یادمه نسبت به دفترهای دیگه ای که داشتم، روی این خیلی حساس بودم و همین که تا الان مونده و به سرنوشت بقیه دفترها دچار نشده گواه این مدعاست؛ البته من بهش می گم دفتر خاطرات، ولی خیلی از مطالبش تحلیل ها و دغدغه های یه پسر دبیرستانی معمولی درباره محیط اطرافشه؛ حدود صد تا مطلب کوتاه و بلند توش نوشته شده و تاریخ نوشته شدن هر مطلب مشخصه. از سن پونزده سالگی تا هجده سالگی مشغول نوشتن توی این دفترچه بودم و چند تا از مطالبش رو الان این جا می نویسم (این شماره ها، شماره های توی دفترچه نیست و من فقط برای این که مطالب از هم جدا بشن شماره گذاری کردم. اگه بعدن حوصله داشتم بازم از همین دفترچه انتخاب می کنم و به اینا اضافه می کنم):

۱. نوشتن برای من بیشتر یه عادته تا یه علاقه. منظورم اینه که علاقه ای به نوشتم ندارم و معمولن از نوشته های خودم راضی نیستم. البته معمولن از هیچ کدوم از کارهایی که می کنم، هیچ وقت خیلی راضی نمی شم. یادمه یه بار که خیلی بچه بودم، بابام رفته بود مسافرت و برای من و معصومه دفترچه خاطرات آورده بود: «سوغاتی شما دو تا هم دفترچه خاطراته؛ باید توش خاطره بنویسید!» من هیچ وقت با نوشتن مشکلی نداشتم، اما همیشه از خونده شدن می ترسیدم، همین الانم می ترسم و مطمئنم اگه چند سال دیگه این دفتر رو بخونم، خودم به خودم می خندم؛ چون معمولن از نوشته های خودم راضی نیستم. البته معمولن از هیچ کدوم از کارهایی که می کنم، هیچ وقت خیلی راضی نمی شم... اما نوبت اولین خاطره س: دیشب ساعت هفت بود که من خونه روح الله اینا بودم. بابام زنگ زد: «بیا خونه باید بری دنبال معصومه؛ توی راه یک کاغذ کادو هم بخر» روز معلم بود و شاگرداش براش هزار تا کادو و دسته گل آورده بودن؛ برای همین نمی تونست پیاده بیاد خونه. رسیدیم خونه. بابام یه موبایل جدید برای معصومه خریده بود؛ یواشکی کادوش کرد و دادش به معصومه؛ اومد جلو و گفت روزت مبارک و کادو رو داد به معصومه؛ واسه منم یه شونه خریده بود؛ اونم داد به من: «اینم واسه تو؛ البته بازش نکن تا روز تولدت چون این همون کادوی تولدته!» به شونه ی توی دستم نگاه کردم که اصلن کادو نشده بود.

۲. پلیس گفت ماشین باید بخوابه. گفتم جون مادرت اذیت نکن! همین امروز صبح درش آوردم از پارکینگ! قشنگ داشتم از حال می رفتم. گفتم وایسا خونه مون نزدیکه الان زنگ می زنم همه مدارک رو بیارن. پلیس گفت لازم نیست، فقط جریمه کمربند رو می نویسم ولی اگه افسر بود حتمن ماشینت خوابیده بود؛ سرباز وظیفه‌س و از اون موقع هر وقت از اون جا رد می شم واسه‌ش دست تکون می دم و به کمربند ایمنی بسته شده اشاره می کنم!

۳. آدم یه جوری خلق شده که دلش می خواد دور یه چیزی بچرخه. دایره ای رو فرض کنید که یه چیزی وسطش هست و یه جاذبه ای داره که آدم رو روی محیط دایره حرکت می ده. انسان ها اختیار دارن که جسم وسط دایره رو خودشون انتخاب کنن: گزینه ها زیاد هستن، البته بی انتها نیستن؛ خیلی از گزینه ها، اگه نمره منفی نباشن، حتمن پوچ هستن. خیلی ها با نگاه اول فکر می کنن که اون چیزی که باید دورش بچرخن رو پیدا کردن و خیلی ها تا آخر عمر، بدون این که بفهمن، فقط دور خودشون می چرخن و سرگیجه می گیرن!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی