پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۸ مطلب با موضوع «موقت و متفرقه» ثبت شده است

ریحانه دوست خواهرم بود. بعد از این که چند جلسه طولانی با هم صحبت کردیم متوجه شدم که دختر خوبیه؛ پدرش گفت قبل از هر کاری برید آزمایش بدید؛ دو سال از من بزرگ تر بود، قدش از من کوتاه تر بود و یه خرده از من چاق تر بود. روزی که برای قرارایی که بزرگ ترا با هم می ذارن رفتیم، ریحانه بهم گفت باید درباره یه موضوعی با من صحبت کنه. رفتیم توی اتاق؛ بعد از کلی مِن و مِن کردن بهم گفت: «راستش می خوام اینو بگم که فامیلامون که توی فرحزاد هستن... تعریف کردم که... بعد از این جلسه یه جلسه هم باید بریم پیش بزرگ ترای فامیلا برای معارفه و مراسمی که دارن... می خوام اینو بگم که... اشکالی نداره من اون جا بگم که تو از من بزرگ تری؟» تعجب کرده بودم که بعد از اون همه صحبت کردن درباره خودم و اخلاقایی که دارم، داره همچین چیزی ازم می خواد؛ بهش گفتم: «این که سن شما بیش تر از منه واسه من مهم نیست؛ شما هم قبلاً گفتید که واسه تون مهم نیست... حالا اگه مشکلی هست به نظرتون، باید درباره ش صحبت کنیم.»

گفت که مسأله مهمی نیست و اصلا نشنیده بگیرم. خب راستش نتونستم نشنیده بگیرم. ناراحت شده بودم که این حساسیت وجود داره، ولی خونواده خیلی خوب و ساده ای بودن؛ پدرش یه پیکان داشت که برای بیرون رفتنامون من می شستم پشت فرمون؛ پیکانش خیلی قدیمی بود: وفتی ترمز می گرفتی، پدال ترمز دیگه برنمی گشت بالا، باید با روی پا پدال رو برمی گردودنی؛ برای همین هم ترمز ها به صورت پیش فرض خیلی محکم و سریع گرفته می شدند و کنترلش خیلی سخت بود... برگشتیم پیش بزرگ ترها که داشتن درباره مهریه صحبت می کردن. نشستم و یه موز برداشتم و شروع کردم به جدا کردن پوستش. پدر ریحانه صحبت می کرد: «راستش ما توی خانواده مون رسمه که بزرگ خاندان مهریه رو تعیین می کنه. الآن هم مهری که ایشون تعیین می کنن زیر هشتصد تا سکه نیست. دو تا خواهرهای ریحانه خانوم هم با همین مهر رفتن به خونه بخت به سلامتی...»

سعی کردم قسمت هایی از پوست موز که جدا شده بودند رو برگردونم سر جاشون و موز رو به حالت اولش بذارم توی بشقاب؛ کمتر از ده دقیقه بعد از این که این جمله رو فرمودند از خونه شون خارج شده بودیم؛ من تا اون لحظه درباره مهریه درست حسابی فکر نکرده بودم. 

چند سال بعد نزدیکی های محله ریحانه اینا، ریحانه و پدرش رو دیدم که توی پیکان نشسته بودن؛ پدر ریحانه داشت بهش رانندگی یاد می داد و من به ترمزهای محکمی که می گرفت می خندیدم.

توی دوران کودکی و نوجوانی چند بار شروع کردم به نوشتن و چند تا دفتر خاطرات هم پر کردم؛ یکی از دفترای خاطراتم رو هنوزم توی خونه مامانم اینا نگه داشتم؛ حتما یه روز میارمش این جا و مطالبی که دوستشون دارم رو این جا می نویسم. قدیما چند تا وبلاگ دیگه داشتم که البته همه رو پاک کردم؛ اولیش یه وبلاگ بود به اسم خرگوش سفید. اون موقع که توی وبلاگ خرگوش سفید می نوشتم اول دبیرستان بودم؛ می رفتم شعرای مینیمال از توی اینترنت پیدا می کردم و هر روز چن تاشو می ذاشتم توی خرگوش سفید. از ظاهر سفید و ساده وبلاگ خیلی خوشم میومد؛ عکس یه خرگوش سفید هم کنار صفحه اصلی بود که خیلی بانمک بود. خرگوش سفید خیلی خواننده نداشت ولی دو نفر بودن که همیشه همه مطالب رو می خوندن: دختری به اسم بهار و یک دختر دیگه که شاید بعدا درباره ش نوشتم.