پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۹ مطلب با موضوع «موقت و متفرقه» ثبت شده است

زینب دانشجوی یکی از رشته های مهندسی دانشگاه شریف بود؛ تپل بود و دو تا برادر کوچیک تر از خودش داشت که خیلی شیطون بودن و در تمام مدت حضور ما به انحای مختلف مشغول آتیش سوزوندن بودن؛ مادرش یه خانوم نسبتاً کم سن و سال و پر انرژی بود که خیلی به سر و وضع خودش رسیده بود؛ پدرش هم یه آدم معمولی و آروم بود. اولین باری بود که خانواده ها همدیگه رو می دیدن و برای همین همه چیز خیلی رسمی و با تعارفاتی برگزار می شد که ازشون متنفر بودم. توی فهرست خواستگاری هایی که رفته بودم، این خواستگاری جزو آخرین خواستگاری ها محسوب می شد و به خاطر همین حسابی توی این زمینه کارکشته شده بودم؛ خیلی از دوستام که می خواستن خواستگاری برن، روز قبل از خواستگاری تماس می گرفتن و از من مشورت می خواستن. القصه... من و زینب خانوم بلند شدیم که برای صحبت کردن به اتاق زینب خانوم بریم: مادرش هم همراه ما وارد اتاق شد و کنار ما که روبروی همدیگه روی صندلی نشسته بودیم، روی صندلی سومی که از قبل آمده شده بود، نشست!

خود زینب هم به وضوح تعجب کرده بود و نمی دونست چی بگه. من ولی که باری از تجارب خواستگاری های قبلی روی دوشم بود، از تک و تا نیفتادم و با آرامش شروع کردم به صحبت کردن و بعد، با پرسیدن یه سؤال، توپ رو انداختم توی زمین حریف. زینب به مادرش نگاه کرد و سعی کرد که با اشاره بهش بگه که تنهامون بذاره؛ مادرش توجه نکرد. چند لحظه سکوت کرد و بعد با یه لحن تند گفت: «عه مامان! پا شو برو بیرون دیگه!» مامان خندید و معذرت خواهی کرد و رفت. زینب بهم توضیح داد که مهم ترین هدفش اینه که عضو هیأت عملی یه دانشگاه خوب بشه و برای همین همیشه در حال ارتقا دادن سطح علمی خودشه. چند تا از نویسنده هایی که دوست داشتمو اسم بردم و اون هیچ کدومشونو نمی شناخت؛ می گفت که خیلی کم پیش میاد که یه کتاب متفرقه هم بخونه و مطالعه آزاد داشته باشه؛ ازش پرسیدم آخرین کتاب متفرقه ای که خونده چی بوده که گفت کتاب راه حل های مختلف حل مسأله مکعب روبیک.

خب واقعیتش اینه که هیچ وقت توی زندگیم متوجه نشدم که آدم چرا باید برای خودش یه مسأله شبیه مکعب روبیک مطرح کنه و انرژی و زمان زیادی رو برای حل کردن مسأله ای که خودش برای خودش به وجود آورده مصرف کنه؛ براش توضیح دادم که با همه احترامی که به فضاهای آکادمیک قائل هستم، به نظرم خیلی شخصیت هامون به همدیگه شبیه نیست و ظاهرن تفاوت هامون بیشتر از شباهت هامونه؛ زینب هم موافق بود؛ اون جلسه حدود یک ساعت طول کشید و من دیگه زینب خانوم رو ملاقات نکردم. 

ریحانه دوست خواهرم بود. بعد از این که چند جلسه طولانی با هم صحبت کردیم متوجه شدم که دختر خوبیه؛ پدرش گفت قبل از هر کاری برید آزمایش بدید؛ دو سال از من بزرگ تر بود، قدش از من کوتاه تر بود و یه خرده از من چاق تر بود. روزی که برای قرارایی که بزرگ ترا با هم می ذارن رفتیم، ریحانه بهم گفت باید درباره یه موضوعی با من صحبت کنه. رفتیم توی اتاق؛ بعد از کلی مِن و مِن کردن بهم گفت: «راستش می خوام اینو بگم که فامیلامون که توی فرحزاد هستن... تعریف کردم که... بعد از این جلسه یه جلسه هم باید بریم پیش بزرگ ترای فامیلا برای معارفه و مراسمی که دارن... می خوام اینو بگم که... اشکالی نداره من اون جا بگم که تو از من بزرگ تری؟» تعجب کرده بودم که بعد از اون همه صحبت کردن درباره خودم و اخلاقایی که دارم، داره همچین چیزی ازم می خواد؛ بهش گفتم: «این که سن شما بیش تر از منه واسه من مهم نیست؛ شما هم قبلاً گفتید که واسه تون مهم نیست... حالا اگه مشکلی هست به نظرتون، باید درباره ش صحبت کنیم.»

گفت که مسأله مهمی نیست و اصلا نشنیده بگیرم. خب راستش نتونستم نشنیده بگیرم. ناراحت شده بودم که این حساسیت وجود داره، ولی خونواده خیلی خوب و ساده ای بودن؛ پدرش یه پیکان داشت که برای بیرون رفتنامون من می شستم پشت فرمون؛ پیکانش خیلی قدیمی بود: وفتی ترمز می گرفتی، پدال ترمز دیگه برنمی گشت بالا، باید با روی پا پدال رو برمی گردودنی؛ برای همین هم ترمز ها به صورت پیش فرض خیلی محکم و سریع گرفته می شدند و کنترلش خیلی سخت بود... برگشتیم پیش بزرگ ترها که داشتن درباره مهریه صحبت می کردن. نشستم و یه موز برداشتم و شروع کردم به جدا کردن پوستش. پدر ریحانه صحبت می کرد: «راستش ما توی خانواده مون رسمه که بزرگ خاندان مهریه رو تعیین می کنه. الآن هم مهری که ایشون تعیین می کنن زیر هشتصد تا سکه نیست. دو تا خواهرهای ریحانه خانوم هم با همین مهر رفتن به خونه بخت به سلامتی...»

سعی کردم قسمت هایی از پوست موز که جدا شده بودند رو برگردونم سر جاشون و موز رو به حالت اولش بذارم توی بشقاب؛ کمتر از ده دقیقه بعد از این که این جمله رو فرمودند از خونه شون خارج شده بودیم؛ چند سال بعد نزدیکی های محله ریحانه اینا، ریحانه و پدرش رو دیدم که توی پیکان نشسته بودن؛ پدر ریحانه داشت بهش رانندگی یاد می داد و من به ترمزهای محکمی که می گرفت می خندیدم.

قبلن چند بار شروع کردم به نوشتن و چند تا دفتر خاطرات هم پر کردم؛ یکی از دفترای خاطراتم رو هنوز توی خونه مامانم اینا نگه داشتم؛ قدیما چند تا وبلاگ دیگه داشتم که البته همه رو پاک کردم؛ اولیش یه وبلاگ بود به اسم خرگوش سفید. اون موقع که توی وبلاگ خرگوش سفید می نوشتم اول دبیرستان بودم.