پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳۳ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

نیما مؤدب و ساکت و درونگرا بود و ساز زدنش خیلی بهتر از حرف زدنش بود؛ در واقع، تا به امروز کسی رو از نزدیک ندیدم که مثل نیما ساز بزنه و باید اعتراف کنم که گاهی اوقات وسط حرف زدن نیما دوست داشتم بهش بگم که نیما جون لطفاً دهنت رو ببند و یکی از اون قطعات معرکه رو برامون اجرا کن. یه گروه موسیقی چهار نفره از بچه محلا بودیم و همه می دونستیم که هیچ کدوممون در حد و اندازه نیما نبودیم؛ بعد از یه مدتی دیگه خودش آهنگارو می نوشت و وقتی چیزایی که نوشته بود رو اجرا می کرد ما فقط می تونستیم گوش کنیم و لذت ببریم. 

دنیای نیما بدون موسیقی هیچ معنایی نداشت. همه زندگی نیما موسیقی بود: با موسیقی فکر می کرد، با موسیقی حرف می زد و حقیقتاً با موسیقی زندگی می کرد. شبی که برای کنسرتش دعوتمون کرد رو یادم میاد: مثل همیشه خونسرد و معمولی بود و بهمون توضیح داد که قراره آهنگی رو اجرا کنه که تا اون موقع برای کسی اجرا نکرده بوده؛ من نتونستم خودم رو به کنسرت برسونم ولی فردای کنسرت، بچه ها خیلی دقیق برام تعریف کردن که چه اتفاقی افتاده بود: نیما با سازش روی صحنه بوده و همون طوری که انتظار می رفته نورپردازی و فضاسازی به خوبی انجام شده. نیما همون طوری که نشسته بوده، ساز رو روی پاهاش نگه می داره و تمرکز می کنه؛ بعد از چند لحظه، در حالی که همه منتظر اجرای موسیقی بودن بلند می شه، با همون آرامش همیشگی که حرص آدم رو درمیاره، از جمعیت عذرخواهی می کنه و خیلی مؤدبانه صحنه رو ترک می کنه. 

ماجرای کنسرت رو که شنیدم با ماشین رفتم در خونه شون که ببینمش؛ خونه نبود و مادرش هم نمی دونست کجاس؛ دیروقت بود و من بعد از این که یه مقداری صبر کردم راه افتادم که برگردم خونه که توی راه نیما رو دیدم که داشت پیاده روی می کرد به سمت خونه و سازش هم روی دوشش آویزون بود؛ اومد توی ماشین نشست؛ زیاد می خندید و مشخص بود که خیلی حال خوبی داره؛ ازش پرسیدم چرا توی کنسرت آهنگش رو اجرا نکرده؟

نمی دونم اون روز کجا رفته بود و برای چه کسایی آهنگش رو اجرا کرده بود و ازش نپرسیدم چون می دونستم پرت و پلا جواب می ده، اما در همین حد متوجه شدم که وقتی رفته روی صحنه و وقتی که می خواسته شروع کنه به اجرای موسیقی، مدام از خودش می پرسیده که اینایی که اومدن آهنگ من رو گوش بدن دقیقا چه جور آدمایی هستن؟ بعد رفت صندلی عقب ماشین نشست و شروع کرد به اجرای یه قطعه طولانی که قطعا زیباترین قطعه ای بود که توی عمرم شنیده بودم.

فربد خیلی درس خون بود؛ این اواخر که ایران بود روزی شونزده ساعت درس می خوند. هفته ای یه روز میومد بیرون از خونه و دانشگاه و یه سری به بچه ها می زد؛ به هیچ عنوان تلفن یا پیام کسی رو جواب نمی داد. کارشناسی ارشدش رو توی رشته ستاره شناسی دانشگاه شریف با معدل بیست تموم کرد و با یکی از دانشجوهای دکترای دانشگاهشون ازدواج کرد. الان که دو ساله با همسرش خارج از کشور درس می خونن دلم بیشتر براش تنگ می شه و به خاطر همین هر از چند گاهی یه سری به مادرش می زنم. آخرین باری که پیش مادرش بودم خیلی ناراحت بود و حسابی آماده گریه شده بود؛ بهم گفت که فربد حدودن یه هفته س که با خونه تماس نگرفته؛ چند روز بعدش که فربد توی تلگرام بهم پیام داد بهش گفتم بی معرفت چرا زود به زود با مادرت تماس نمی گیری که این قدر حالش خراب نشه؟ فربد قسم خورد که هر دو روز یه بار با مادرش مکالمه تصویری داره ولی مادرش انگار خیلی حساس شده....

میثم بچه محلمون بود و یه هفت هشت سالی از ما بزرگتر بود؛ خوش اخلاق و بامزه بود و وقتایی که میومد باهامون فوتبال بازی می کرد حسابی بهمون خوش می گذشت. میثم دو تا داداش کوچیک تر از خودش هم داشت که همسن و سال ما بودن ولی خیلی زیاد از خونه بیرون نمیومدن؛ از قدیمی های محله مون بودن و خیلی آبرومندانه و ثروتمندانه زندگی می کردن. پدر میثم رییس بانک بود و مادرش مدیر یکی از کتابخونه های بزرگ تهران. میثم تپل و قد کوتاه بود و به خاطر اختلاف سنیش خیلی با ما صمیمی نبود ولی دورادور از کارایی که می کرد خبر داشتیم: البته دقیقا نمی دونم چطوری با یه دختر چالوسی دوست شده بود، اما بعد از این که دانشجو شد و درست همون موقعی که خونواده ش فکر می کردن توی دانشگاه در حال دانش اندوزیه، میثم گواهینامه گرفته بود و تقریبا هر روز برنامه ش این بود که صبح پدرش رو با ماشین برسونه بانک و از اون جا مستقیم بره چالوس و بعد از ظهر برگرده تهران و رأس ساعت پنج روبروی بانک باشه و پدرش رو برگردونه خونه! خودش می گفت که فقط یکی دو ساعت وقت داشتم که دختره رو ببینم....

خلاصه این که چند بار که توی پیچ های جاده چالوس مرگ رو جلوی چشماش می بینه، به جای این که بیخیال دختره بشه، یه فکر درست حسابی به سرش می زنه: صبح ها با اولین پرواز صبح می رفته ساری و از اون جا با تاکسی می رفته چالوس و بعد از ظهرها بر می گشته تهران؛ این طوری هم با انرژی بیشتری می رفته پیش دختره و هم مدت زمان بیشتری رو می تونستن با همدیگه بگذرونن! این قدر این کار رو تکرار می کنه که بعد از یه مدتی مثل کریستین بیل توی فیلم ماشینیست همه کادر پرواز و خدمه فرودگاه ساری باهاش سلام و علیک داشتن و اسم و فامیلشو بلد بودن؛ البته میثم بعد از مدتی بی خیال دختره شد و با یکی از اقوامشون ازدواج کرد و الان یه پسر هم داره؛ وقتی درس و دانشگاهش تموم شد، پدرش با توجه به نفوذی که داشت، بهش گفته بود که میثم، تو هر جایی که دوست داری کار کنی فقط کافیه به خودم بگی تا برات جورش کنم؛ قبل از ازدواجش یه مدتی رفت یه جایی توی بازار کار کرد ولی بعد از ازدواجش از پدرش خواست که یه کاری توی فرودگاه براش پیدا کنه؛ از اون موقع توی یکی از شرکت های هواپیمایی توی مهراباد کار می کنه و خیلی هم از کارش راضیه! ما بچه محل ها هم وقتی کارمون توی فرودگاه گیر می کنه یه یادی ازش می کنیم و یه زنگی بهش می زنیم که کارمون رو راه بندازه و یه فاتحه ای برای روح پدر مرحومش می خونیم....