پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳۹ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

هومن صالح غفاری، اولین دوست صمیمی من بود و از نظر ظاهری خیلی شبیه هری پاتر بود (دقیقاً شبیه این عکس بود): موهای لخت و صاف داشت و عینک گرد می زد؛ دوم دبستان بودیم که با هم آشنا شدیم و چون همسایه هم بودیم مادرش هم با مادر من دوست شده بود. بابا و مامان هومن که اصالتاً سبزواری بودن، بعد از هومن دیگه نتونسته بودن بچه دار بشن و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بودن. 

هومن مؤدب و باهوش بود؛ عاشق بازی کردن با ماشین های اسباب بازیش بود و کلا به موضوع اتومبیل خیلی علاقه داشت. چند تا ماشین اسباب بازی بزرگ داشت که اون ها رو خیلی دوست داشت. جلوی یکی از اون ها که قهوه ای بود رو یه نخ ضخیم چند متری وصل کرده بود و با استفاده از کشیدن ماشین کارهای خارق العاده انجام می داد؛ من از دیدن شیرین کاری های هومن با ماشین هاش واقعاً لذت می بردم و مطمئن بودم هیچ کدوم از آدم هایی که می‌شناختم نمی‌تونن این قدر با مهارت با ماشین هاشون بازی کنن. 

تقریباً هر روز بعد از ظهر با همدیگه بیرون قرار می ذاشتیم که بریم دوچرخه بازی یا فوتبال. اگه اون میومد زنگ خونه ما رو می زد و من خواب بودم، مامانم در رو براش باز می کرد و میاوردش بالا تا من از خواب بیدار شم و با هم بریم بیرون بازی کنیم؛ مادر اون هم همیشه همین کار رو می کرد؛ روزی چند ساعت با همدیگه بیرون بودیم، بازی می کردیم و حرف می زدیم. هومن همون قدر که به ماشینای اسباب بازیش مسلط بود، به دوچرخه سواری هم مسلط بود و حرکت های جالبی انجام می داد؛ البته ما به مامانامون قول داده بودیم که فقط توی خیابون خودمون و خیابون پشتی بازی کنیم؛ ولی تو همین دو تا خیابون هم کلی جا پیدا کرده بودیم که اگه با سرعت با دوچرخه ازشون رد می شدیم، دوچرخه یه پنج سانتی از روی زمین جدا می شد و کلی حال می داد. توی خیابون پشتی یه کلوپ هم بود که توش چند تا دستگاه پلی استیشن بود؛ همیشه چند تا از بچه محلامون اون جا بودن و بازی می کردن؛ من هم دوست داشتم برم باهاشون بازی کنم ولی چون هومن دوست نداشت، هیچ وقت نرفتیم. 

یک سالی از آشنایی من و هومن گذشته بود و پدر من برای خونه یه رایانه خریده بود. من اجازه داشتم روزی یه ساعت با رایانه بازی کنم؛ چون هومن از کامپیوتر بازی خوشش نمیومد، مجبور بود یه ساعت دیرتر بیاد دنبال من؛ یه روز بهم گفت که توی این یه ساعتی که من نیستم خیلی حوصله ش سر می ره و من هم بهش قول دادم که دیگه کمتر کامپیوتر بازی کنم. 

بعد از گذشت دو سه سال از دوستی من و هومن، ما از اون محله اسباب کشی کردیم و به یه محله خیلی دور رفتیم ولی ارتباط من با هومن قطع نشد؛ به همدیگه تلفن می زدیم و حداقل ماهی یه بار برای هم نامه می نوشتیم؛ یادمه توی یکی از نامه هاش خیلی کنجکاو بود که برادر کوچیک من که تازه به دنیا اومده بود چه شکلی شده؛ اون روزی که اون نامه دستم رسیده بود، اتفاقا بابای من موهای داداشمو کوتاه کرده بود؛ براش نوشتم که موهای طلایی داره و یه دسته از موهاشو ریختم توی پاکت نامه. هومن هم برای من عکسایی از خودشو مامان باباش توی نامه می فرستاد. 

یه روز هومن زنگ زد خونه مون و گفت که مامانم یه بچه به دنیا آورده ولی خودش از دنیا رفته؛ توی خونه شون صدای گریه میومد؛ گفت که دارن می رن سبزه وار و خودش از اون جا با من تماس می گیره؛ دیگه با من تماس نگرفت و من هم هر چقدر تلاش کردم نتونستم پیداش کنم.... توی این بیست سالی که گذشته من خیلی بهش فکر کردم؛ بیشتر دوست دارم ببینم چی کاره شده و الان اوضاعش چطوره؛ دوست دارم بدونم اصلاً اونم به من فکر می کرده یا نه؟

آرمان یکی از صمیمی ترین دوستای منه و یکی از خوش قلب ترین و مهربون ترین آدم هاییه که توی دنیا وجود داره؛ لیسانس آمار داره، سی سالشه، مجرده، همراه مادر و برادر کوچیکترش توی تهران زندگی می کنه، نسبت به آرا و عقاید دیگران با بدبینی برخورد می کنه و به طور کلی سه تا مشکل اساسی توی زندگیش داره:

مشکل اول: آرمان اضافه وزن یا چاقی داره: این مسأله و مسأله کوتاه بودن قدش باعث شده تصویر بدی از بدن خودش داشته باشه و در نتیجه اعتماد به نفسش کاهش پیدا کنه؛ برای حل کردن این مشکل، تصمیم گرفت برنامه منظمی برای استخر رفتن تنظیم کنه؛ اما بعد از مدت کمی متوجه شد که بعد از استخر رفتن، چند برابر همیشه گرسنه می شه و غذا می خوره و کلا بیخیال ورزش کردن شد.

مشکل دوم: آرمان مشکل حمله خواب یا نارکولپسی داره: ینی توی هر موقعیتی و مشغول انجام دادن هر کاری که باشه ممکنه خوابش ببره؛ مثلا موقع رانندگی، سر کار، موقع انجام دادن بازی کامپیوتری یا دیدن تلویزیون و از همه اینا عجیب تر، موقع پیاده روی هم ممکنه خوابش ببره؛ برای حل کردن این مشکل، تصمیم گرفت پیش چند تا متخصص بره و مشکلش رو مطرح کنه؛ اما بعد از مدت کمی متوجه شد که این بیماری اصولن هیچ درمانی نداره و دکترا دارن پول ویزیت می گیرن و قرص ها و کپسولای کوچیک و بزرگ و رنگ و وارنگ الکی تجویز می کنن و کلا بیخیال دکتر رفتن شد.

مشکل سوم: آرمان مشکل بی هدفی یا بی انگیزگی داره: نمی دونه می خواد با زندگیش چیکار کنه؛ پس نمی دونه به یاد گرفتن چه مهارت هایی نیاز داره؛ تصویری که از شغل ایده آلش داره تصویر مبهمیه: به شغل های پشت میزی و پای کامپیوتری علاقه ای نداره و از طرفی از انجام دادن کارهای یدی هم لذتی نمی بره؛ برای حل کردن این مشکل، تصمیم گرفت دلش رو به دریا بزنه، بره کارگاه جوهرسازی یکی از دوستاش و مشغول به کار بشه؛ الان اون جا هم کارهای پشت میزی انجام می ده و هم کارهای یدی و توی همین مدت کمی که گذشته، کلا بیخیال پیدا کردن هدف زندگیش شده.

این یکی خیلی اقتصادی نیست ولی دوست دارم بنویسمش. علی عباس علی، توی دوران راهنمایی همکلاسی من بود؛ اسمش علی بود و فامیلش عباس علی؛ نسبتاً بچه آرومی بود؛ رابطه من باهاش خیلی معمولی بود تا وقتی که یه بار موهاشو با شماره صفر تراشیده بود؛ من خیلی خوشم اومده بود و چند روز بعدش بالاخره منم بابامو مجبور کردم موهامو با تیغ بزنه؛ این طوری شد که من با عباس علی صمیمی تر شدم؛ ناظممون که دید کچل کردم یه پس گردنی زد بهم: «از عباس علی یاد گرفتی الاغ؟»

پدر عباس علی صاحب چند تا کارخونه بود و اوضاع مالی خوبی داشت. یه روز عباس علی که می دونست من به کامپیوتر آشنا هستم بهم گفت که باباش برای خونه یه پرینتر خریده ولی خودشون نمی تونن راه اندازیش کنن و توی خونه پز داده که یه رفیق داره که حتمن می تونه پرینترو نصب کنه: قبول کردم و همون روز بعد از مدرسه رفتم خونه شون؛ خونه بزرگ و مجللی داشتن. با تلفن به مامانم زنگ زدم که نگران نشه و بعد رفتیم سراغ پرینتر. پرینتری که خریده بودن، پرینتر خونگی نبود و یه دستگاه چاپ حرفه ای خیلی بزرگ بود که به هر زحمتی که بود نصبش کردیم؛ عباس علی عکس یه بازیگر زن خارجی رو باهاش چاپ کرد و حسابی از این که رفیقش تونسته پرینترو نصب کنه مشعوف شد. 

از این ماجرا چند سالی گذشت. دیگه من و عباس علی توی یه مدرسه نبودیم و زیاد همدیگه رو نمی دیدیم؛ ولی تلفنی با هم در ارتباط بودیم؛ یه روز بهم زنگ زد که کامپیوتر خونه شون خراب شده و می خواد یه سیستم عامل جدید روش نصب کنه؛ بهش گفتم که خونه شون دوره و من حوصله ندارم بیام؛ گفت که حاضره برای این کار بهم پول بده و منم قبول کردم که برم. رفتم کارش رو انجام دادم؛ بهم گفت که فعلا کسی خونه شون نیست که بتونه ازش پولی بگیره و بعدا پول رو بهم می ده؛ به نظرم حرفش منطقی بود و قبول کردم. وقتی برگشتم محله مون ماجرا رو برای دوستم فرید تعریف کردم. فرید گفت: «ببینم واقعا فکر می کنی پول نداشته؟ واقعا نفهمیدی سر کارت گذاشته؟ مگه تو دیگه کی اونو می بینی که بهت پول بده؟ ببین من یه نقشه ای دارم: می ریم در خونه شون، من اون جا شرخربازی درمیارم می گم این به من پول بده کاره گفته از تو طلب داره و خلاصه یه جوری مجبورش می کنیم بده... آخه ینی چی؟ باید پولتو بده...»

به نظر من ایده هیجان انگیزی بود و با همدیگه رفتیم در خونه عباس علی رو زدیم. فرید شروع کرد به داد و بیداد کردن که اگه پول منو ندید جفتتونو نفله می کنم و این حرفا. عباس علی منو کنار کشید و یه جوری که فرید صدامونو نشنوه گفت: «این کیه...؟ اذیتت می کنه؟ می خوای بچه ها رو صدا کنم بگیریم بزنیمش؟» گفتم که نیازی نیست ولی اگه می تونه پوله رو یه جوری برام جور کنه که دهن این بسته شه. عباس علی هم همون طوری که کج کج به فرید نگاه می کرد رفت از داخل خونه پول رو آورد و داد به من. 

البته اصل ماجرا رو چند سال بعدش برای عباس علی تعریف کردم و ازش معذرت خواهی کردم؛ اونم چند بار دیگه برای کارای کامپیوتریش خبرم کرد و بهم پول داد. از اون موقع هر وقت که قبض موبایلمو قبل از پونزدهم هر ماه پرداخت می کنم و از یک روز تماس رایگان درون شبکه برخوردار می شم (!) بهش زنگ می زنم و احوالش رو می پرسم؛ اون هم گاهی اوقات همین کارو می کنه. یادمه سر عروسیم که خیلی به پول نیاز داشتم یه بار زنگ زدم ازش خواستم یه پول خیلی زیادی رو بهم قرض بده و اون هم نه نگفت؛ خودش هم خیلی زودتر از من عروسی کرده بود و الان یه بچه کوچیک هم داره.