پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳۸ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

فربد خیلی درس خون بود؛ این اواخر که ایران بود روزی شونزده ساعت درس می خوند. هفته ای یه روز میومد بیرون از خونه و دانشگاه و یه سری به بچه ها می زد؛ به هیچ عنوان تلفن یا پیام کسی رو جواب نمی داد. کارشناسی ارشدش رو توی رشته ستاره شناسی دانشگاه شریف با معدل بیست تموم کرد و با یکی از دانشجوهای دکترای دانشگاهشون ازدواج کرد. الان که دو ساله با همسرش خارج از کشور درس می خونن دلم بیشتر براش تنگ می شه و به خاطر همین هر از چند گاهی یه سری به مادرش می زنم. آخرین باری که پیش مادرش بودم خیلی ناراحت بود و حسابی آماده گریه شده بود؛ بهم گفت که فربد حدودن یه هفته س که با خونه تماس نگرفته؛ چند روز بعدش که فربد توی تلگرام بهم پیام داد بهش گفتم بی معرفت چرا زود به زود با مادرت تماس نمی گیری که این قدر حالش خراب نشه؟ فربد قسم خورد که هر دو روز یه بار با مادرش مکالمه تصویری داره ولی مادرش انگار خیلی حساس شده....

میثم بچه محلمون بود و یه هفت هشت سالی از ما بزرگتر بود؛ خوش اخلاق و بامزه بود و وقتایی که میومد باهامون فوتبال بازی می کرد حسابی بهمون خوش می گذشت. میثم دو تا داداش کوچیک تر از خودش هم داشت که همسن و سال ما بودن ولی خیلی زیاد از خونه بیرون نمیومدن؛ از قدیمی های محله مون بودن و خیلی آبرومندانه و ثروتمندانه زندگی می کردن. پدر میثم رییس بانک بود و مادرش مدیر یکی از کتابخونه های بزرگ تهران. میثم تپل و قد کوتاه بود و به خاطر اختلاف سنیش خیلی با ما صمیمی نبود ولی دورادور از کارایی که می کرد خبر داشتیم: البته دقیقا نمی دونم چطوری با یه دختر چالوسی دوست شده بود، اما بعد از این که دانشجو شد و درست همون موقعی که خونواده ش فکر می کردن توی دانشگاه در حال دانش اندوزیه، میثم گواهینامه گرفته بود و تقریبا هر روز برنامه ش این بود که صبح پدرش رو با ماشین برسونه بانک و از اون جا مستقیم بره چالوس و بعد از ظهر برگرده تهران و رأس ساعت پنج روبروی بانک باشه و پدرش رو برگردونه خونه! خودش می گفت که فقط یکی دو ساعت وقت داشتم که دختره رو ببینم....

خلاصه این که چند بار که توی پیچ های جاده چالوس مرگ رو جلوی چشماش می بینه، به جای این که بیخیال دختره بشه، یه فکر درست حسابی به سرش می زنه: صبح ها با اولین پرواز صبح می رفته ساری و از اون جا با تاکسی می رفته چالوس و بعد از ظهرها بر می گشته تهران؛ این طوری هم با انرژی بیشتری می رفته پیش دختره و هم مدت زمان بیشتری رو می تونستن با همدیگه بگذرونن! این قدر این کار رو تکرار می کنه که بعد از یه مدتی مثل کریستین بیل توی فیلم ماشینیست همه کادر پرواز و خدمه فرودگاه ساری باهاش سلام و علیک داشتن و اسم و فامیلشو بلد بودن؛ البته میثم بعد از مدتی بی خیال دختره شد و با یکی از اقوامشون ازدواج کرد و الان یه پسر هم داره؛ وقتی درس و دانشگاهش تموم شد، پدرش با توجه به نفوذی که داشت، بهش گفته بود که میثم، تو هر جایی که دوست داری کار کنی فقط کافیه به خودم بگی تا برات جورش کنم؛ قبل از ازدواجش یه مدتی رفت یه جایی توی بازار کار کرد ولی بعد از ازدواجش از پدرش خواست که یه کاری توی فرودگاه براش پیدا کنه؛ از اون موقع توی یکی از شرکت های هواپیمایی توی مهراباد کار می کنه و خیلی هم از کارش راضیه! ما بچه محل ها هم وقتی کارمون توی فرودگاه گیر می کنه یه یادی ازش می کنیم و یه زنگی بهش می زنیم که کارمون رو راه بندازه و یه فاتحه ای برای روح پدر مرحومش می خونیم....

هیچ وقت خدا خونه نبود و از همه ما بیشتر ولگردی می کرد؛ بهش می گفتیم علی سوییچ، چون می تونست در و صندوق همه ماشینارو بدون کلید باز کنه: از رنو پی کی تا سمند، شرط بندی می کرد و در ماشینا رو باز می کرد؛ البته واقعاً بچه خلافی نبود، فقط خیلی شیطون و کنجکاو بود؛ لاغر و قد بلند بود و با این که وضع مالی خونواده شون بد نبود همیشه لباسای کهنه و قدیمی می پوشید؛ فک کنم این قدر تو خیابونا ولگردی می کرد زود به زود لباساش خراب می شد؛ البته با پدر و مادرش هم خیلی مشکل داشت. 

تا قبل از این که بریم دانشگاه، با بچه محلا زیاد دور هم جمع می شدیم واسه فوتبال؛ علی سوییچ فوتبالش داغون بود و کسی توی تیم نمی کشیدش تا به زور خودشو بچپونه تو یه تیم؛ وقتی شانسی یه گل می زد که دیگه بیچاره بودیم: نیم ساعت بازی تعطیل بود تا خوشحالی بعد از گلش تموم بشه؛ عربده می زد و دور زمین می چرخید، همه محله می فهمیدن علی سویییچ گل زده.... ما رفتیم دانشگاه، علی سوییچ بدون این که با کسی حرفی بزنه از خونه فرار کرد؛ پدر و مادرش همه جا دنبالش گشتن و با همه بچه محلا صحبت کردن: هیچ کس ازش خبر نداشت؛ آدمی نبود که بخواد با کسی صمیمی بشه و درد و دل کنه و ما الان ده ساله که خبر دقیقی ازش نداریم؛ یکی می گه با یه زن سن بالای کرجی پولدار زندگی می کنه، یکی می گه پیک موتوری شده و تو یه رستوران توی پاسداران می خوابه؛ اما واقعاً کسی ازش خبر نداره....