پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲۹ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

آرمان یکی از صمیمی ترین دوستای منه و یکی از خوش قلب ترین و مهربون ترین آدم هاییه که توی دنیا وجود داره؛ لیسانس آمار داره، سی سالشه، مجرده، همراه مادر و برادر کوچیکترش توی تهران زندگی می کنه، نسبت به آرا و عقاید دیگران با بدبینی برخورد می کنه و به طور کلی سه تا مشکل اساسی توی زندگیش داره:

مشکل اول: آرمان اضافه وزن یا چاقی داره: این مسأله و مسأله کوتاه بودن قدش باعث شده تصویر بدی از بدن خودش داشته باشه و در نتیجه اعتماد به نفسش کاهش پیدا کنه؛ برای حل کردن این مشکل، تصمیم گرفت برنامه منظمی برای استخر رفتن تنظیم کنه؛ اما بعد از مدت کمی متوجه شد که بعد از استخر رفتن، چند برابر همیشه گرسنه می شه و غذا می خوره و کلا بیخیال ورزش کردن شد.

مشکل دوم: آرمان مشکل حمله خواب یا نارکولپسی داره: ینی توی هر موقعیتی و مشغول انجام دادن هر کاری که باشه ممکنه خوابش ببره؛ مثلا موقع رانندگی، سر کار، موقع انجام دادن بازی کامپیوتری یا دیدن تلویزیون و از همه اینا عجیب تر، موقع پیاده روی هم ممکنه خوابش ببره؛ برای حل کردن این مشکل، تصمیم گرفت پیش چند تا متخصص بره و مشکلش رو مطرح کنه؛ اما بعد از مدت کمی متوجه شد که این بیماری اصولن هیچ درمانی نداره و دکترا دارن پول ویزیت می گیرن و قرص ها و کپسولای کوچیک و بزرگ و رنگ و وارنگ الکی تجویز می کنن و کلا بیخیال دکتر رفتن شد.

مشکل سوم: آرمان مشکل بی هدفی یا بی انگیزگی داره: نمی دونه می خواد با زندگیش چیکار کنه؛ پس نمی دونه به یاد گرفتن چه مهارت هایی نیاز داره؛ تصویری که از شغل ایده آلش داره تصویر مبهمیه: به شغل های پشت میزی و پای کامپیوتری علاقه ای نداره و از طرفی از انجام دادن کارهای یدی هم لذتی نمی بره؛ برای حل کردن این مشکل، تصمیم گرفت دلش رو به دریا بزنه، بره کارگاه جوهرسازی یکی از دوستاش و مشغول به کار بشه؛ الان اون جا هم کارهای پشت میزی انجام می ده و هم کارهای یدی و توی همین مدت کمی که گذشته، کلا بیخیال پیدا کردن هدف زندگیش شده.

این یکی خیلی اقتصادی نیست ولی دوست دارم بنویسمش. علی عباس علی، توی دوران راهنمایی همکلاسی من بود؛ اسمش علی بود و فامیلش عباس علی؛ نسبتاً بچه آرومی بود؛ رابطه من باهاش خیلی معمولی بود تا وقتی که یه بار موهاشو با شماره صفر تراشیده بود؛ من خیلی خوشم اومده بود و چند روز بعدش بالاخره منم بابامو مجبور کردم موهامو با تیغ بزنه؛ این طوری شد که من با عباس علی صمیمی تر شدم؛ ناظممون که دید کچل کردم یه پس گردنی زد بهم: «از عباس علی یاد گرفتی الاغ؟»

پدر عباس علی صاحب چند تا کارخونه بود و اوضاع مالی خوبی داشت. یه روز عباس علی که می دونست من به کامپیوتر آشنا هستم بهم گفت که باباش برای خونه یه پرینتر خریده ولی خودشون نمی تونن راه اندازیش کنن و توی خونه پز داده که یه رفیق داره که حتمن می تونه پرینترو نصب کنه: قبول کردم و همون روز بعد از مدرسه رفتم خونه شون؛ خونه بزرگ و مجللی داشتن. با تلفن به مامانم زنگ زدم که نگران نشه و بعد رفتیم سراغ پرینتر. پرینتری که خریده بودن، پرینتر خونگی نبود و یه دستگاه چاپ حرفه ای خیلی بزرگ بود که به هر زحمتی که بود نصبش کردیم؛ عباس علی عکس یه بازیگر زن خارجی رو باهاش چاپ کرد و حسابی از این که رفیقش تونسته پرینترو نصب کنه مشعوف شد. 

از این ماجرا چند سالی گذشت. دیگه من و عباس علی توی یه مدرسه نبودیم و زیاد همدیگه رو نمی دیدیم؛ ولی تلفنی با هم در ارتباط بودیم؛ یه روز بهم زنگ زد که کامپیوتر خونه شون خراب شده و می خواد یه سیستم عامل جدید روش نصب کنه؛ بهش گفتم که خونه شون دوره و من حوصله ندارم بیام؛ گفت که حاضره برای این کار بهم پول بده و منم قبول کردم که برم. رفتم کارش رو انجام دادم؛ بهم گفت که فعلا کسی خونه شون نیست که بتونه ازش پولی بگیره و بعدا پول رو بهم می ده؛ به نظرم حرفش منطقی بود و قبول کردم. 

وقتی برگشتم محله مون ماجرا رو برای دوستم فرید تعریف کردم. فرید گفت: «ببینم واقعا فکر می کنی پول نداشته؟ واقعا نفهمیدی سر کارت گذاشته؟ مگه تو دیگه کی اونو می بینی که بهت پول بده؟ ببین من یه نقشه ای دارم: می ریم در خونه شون، من اون جا شرخربازی درمیارم می گم این به من پول بده کاره گفته از تو طلب داره و خلاصه یه جوری مجبورش می کنیم بده... آخه ینی چی؟ باید پولتو بده...»

به نظر من ایده هیجان انگیزی بود و با همدیگه رفتیم در خونه عباس علی رو زدیم. فرید شروع کرد به داد و بیداد کردن که اگه پول منو ندید جفتتونو نفله می کنم و این حرفا. عباس علی منو کنار کشید و یه جوری که فرید صدامونو نشنوه گفت: «این کیه...؟ اذیتت می کنه؟ می خوای بچه ها رو صدا کنم بگیریم بزنیمش؟» گفتم که نیازی نیست ولی اگه می تونه پوله رو یه جوری برام جور کنه که دهن این بسته شه. عباس علی هم همون طوری که کج کج به فرید نگاه می کرد رفت از داخل خونه پول رو آورد و داد به من. 

البته اصل ماجرا رو چند سال بعدش برای عباس علی تعریف کردم و ازش معذرت خواهی کردم؛ اونم چند بار دیگه برای کارای کامپیوتریش خبرم کرد و بهم پول داد. از اون موقع هر وقت که قبض موبایلمو قبل از پونزدهم هر ماه پرداخت می کنم و از یک روز تماس رایگان درون شبکه برخوردار می شم (!) بهش زنگ می زنم و احوالش رو می پرسم؛ اون هم گاهی اوقات همین کارو می کنه. یادمه سر عروسیم که خیلی به پول نیاز داشتم یه بار زنگ زدم ازش خواستم یه پول خیلی زیادی رو بهم قرض بده و اون هم نه نگفت؛ خودش هم خیلی زودتر از من عروسی کرده بود و الان یه بچه کوچیک هم داره.