پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۷ مطلب با موضوع «درس و دانشگاه» ثبت شده است

امیر سینما می خوند؛ یکی دو سال که از دانشگاه می گذره می فهمه که از سینما فقط تخمه شکستن پای فیلمای رزمی رو دوست داشته و این طوری می شه که تغییر رشته می ده میاد معماری و با ما همدوره می شه؛ هیکل درشتی داشت و خیلی خوب صحبت می کرد؛ مثل خیلی از بچه های معماری اهل سینما و موسیقی بود و روابط عمومی بالایی داشت؛ همه اعضای خونواده ش فرانسه بودن و با مادربزرگ تنهاش توی تهران زندگی می کرد؛ عاشق انیمیشن عصر یخبندان بود و وقتی می خواست خودشو واسه نامزدش لوس کنه با اون هیکلش، صداشو مث یکی از شخصیت های عصر یخبندان نازک می کرد؛ همون اوایل نامزدش چند بار اومد دانشگاه تا به همه دخترای دوره مون بفهمونه که امیر صاحب داره. من و امیر چون مسیرمون تا خونه تقریبا یکی بود خیلی با هم رفیق شده بودیم.

دانشگاهمون نمایشگاه اختراعات و محصولات دانشجویی برگزار کرده بود. من و امیر داشتیم توی نمایشگاه می چرخیدیم که یکی از محصولات خیلی توجهمون رو جلب کرد: یه شطرنج تاشو بود که مهره های مغناطیسی داشت؛ این قدر نازک بود که راحت لای یه کتاب جا می گرفت؛ ویژگی اصلی شطرنجه که اون رو تبدیل می کرد به یه اختراع این بود که شما می تونستی هروقت که خواستی اون رو ببندی و بعدا، بدون این که جای مهره ها تغییر کرده باشه بازش کنی؛ امیر گفت بخریمش که توی مترو حوصله مون سر نره؛ قیمتش دو هزار تومن بود.

کارمون شده بود شطرنج بازی کردن. توی مترو بازی رو شروع می کردیم و وقتی می رسیدیم به مقصدمون، از قطار پیاده می شدیم و روی سکو بازی رو ادامه می دادیم. توی حیاط دانشگاه بازی رو شروع می کردیم و سر کلاس ها، دور از چشم اساتید بازی رو ادامه می دادیم. شطرنج برای من و امیر از سرگرمی به یه رقابت خیلی جدی تبدیل شده بود. امیر کتاب های آموزش پیشرفته شطرنج می خوند و توی مسابقات شطرنج دانشگاه شرکت می کرد؛ من برای این که بازیم بهتر شه با کسایی مثل "محسن اعتیاد" که فکر می کردم بازیشون از من بهتره بازی می کردم. محسن اعتیاد در تمام طول بازی سیگارش روشن بود و هر وقت یکی از مهره های من رو می زد، می خندید و سر تکون می داد.

یادمه آخرای دوره مون که کلاس های کمتری با هم داشتیم، رابطه امیر و نامزدش به هم خورد و از همدیگه جدا شدن. توی همدوره ای هامون یه دختری به اسم بهار بود که همسن و سال امیر بود و اون موقع ها زیاد دور و ور امیر می دیدمش. یه روز به امیر گفتم چند تا آهنگ خوب واسم بلوتوث کنه؛ وقتی آهنگ ها رو گوش دادم و دیدم که همه آهنگا درباره فصل بهاره، متوجه شدم که قضیه جدیه.

چهار پنج سال بعد از آخرین باری که همدیگه رو دیدیم بهش زنگ زدم؛ گفتم که عروسی کردم، اونم عقد کرده بود؛ دوست داشتم ازش بپرسم بالاخره با کی ازدواج کرد؟ اما به جاش پرسیدم که از بچه ها خبر داره یا نه؟ گفت از پسرا به غیر از محسن اعتیاد از کسی خبر نداره اما به واسطه خانومش از دخترای همدوره مون بی خبر نیست؛ اومدم بهش بگم که پس بالاخره با بهار ازدواج کردی؟ اما ترسیدم که با اونم به هم زده باشه و با یکی دیگه از همدوره ای ها ازدواج کرده باشه! به جاش دعوتش کردم یه روز با خانومش بیاد خونه مون شطرنج بازی کنیم.