پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۲ مطلب با موضوع «اقوام و آشنایان» ثبت شده است

موکاچینو رو می ریزم توی آب جوش و داخل یخچال دنبال یه چیزی می گردم که باهاش بخورم: هیچی نیست، مطلقن هیچی. درب یخچال رو رها می کنم و مثل یه زامبی منتظر می مونم که خودش بسته شه. پروین روی در یخچال با ماژیک نوشته: «روغن، سفره یه‌بارمصرف، گلدان بزرگ» پروین همسرمه و به نظر من یه زن معمولیه و مثل همه زن‌های معمولی دیگه، اخلاقای خوب و بد و عجیب و غریب زیادی داره: بیش‌تر از هر چیزی توی این دنیا عاشق گل و گیاهه؛ هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شه، با مناسک و اعمال خاصی (که بخشی از زندگی خصوصی من محسوب می شه و به خاطر مسائلی که مربوط به غیرت در فرهنگ ایرانی می‎شه، جزییاتش رو نمی‌نویسم) می‌ره سمت ده دوازده تا گلدونی که انصافن هنرمندانه گوشه پذیرایی چیده، چند ساعتی باهاشون صحبت می کنه، ناز و نوازششون می کنه و به اون ها آب می ده؛ بعد از گل‌ها نوبت پرنده‌هاس: با جعبه‌های میوه توی بالکن، که از باغ بابا آورده، برای پرنده‌ها لونه درست کرده و لونه‌ها رو با مفتول‌های فلزی نقره ای و طلایی به میخ‌ها و پیچ‌های توی دیوارهای بالکن وصل کرده. معمولن چند تا کبوتر به صورت دوره ای توی لونه‌ها زندگی می کنن و معمولن هر چند ماه یک بار، ترتیب پکیج توی بالکن رو می‌دن. هر وقت آقای تعمیرکار برای تعمیر پکیج میاد خونه، مجبور می شیم همه لونه ها رو جمع کنیم و یه جا قایم کنیم که مثل دفعه اول از دست پرنده ها عصبانی نشه و دوباره خونه پرنده های بی‌زبون رو خراب نکنه. پروین به آقای تعمیرکار می گه: «اگه کبوترها توی بالکن ما لونه نکنن، پس کجا لونه کنن؟» 

پروین به فکر غذای پرنده ها هم هست؛ همیشه برام عجیب بوده که چطوری بدون این که پرنده ها ازش بترسن، بهشون نزدیک می شه، باهاشون حرف می زنه و غذاشون رو تقسیم می کنه؛ حتا وقتی از بالکن بیرون میاد هم هنوز داره با پرنده ها صحبت می کنه؛ اوایل فکر می کردم اومده توی خونه و داره با من حرف می زنه و بهش گیر می دادم که الان دیگه ازشون فاصله گرفتی و دیگه صدات رو نمی شنون؛ پروین هم به سبک جدایی نادر از سیمین جواب می داد که: «اونا صدای من رو نمی‌شنون، من که صداشون رو می‌شنوم!»

جدایی علی از پروین... دو هفته س که خونه نیومده؛ به غیر از من موجودات دیگه ای هم هستن که به این موضوع اعتراض دارن؛ مثلا مورچه‌ها بیرون ریختن و تقریبن همه جای خونه دنبال پروین می گردن و بیشتر از همه توی ظرف عسل؛ آخه چرا ظرف عسل؟ خیلی مسخره‌س ولی انگار مورچه ها غِیرت‌مِیرت حالی‌شون نمی‌شه و به بخش‌های خصوصی زندگی من کاملن واقف هستن! هر کاری می کنم مورچه ها بیخیال ظرف عسل نمی‌شن و کبوترها هم هر روز صبح به شیشه بالکن نوک می زنن و سعی می کنن به شکل نمادین، اعتراضشون رو به پروین نشون بدن؛ خُب دو هفته س که خونه نیومده و توی خونه من هیچی نیست، مطلقن هیچی. همه ظرف ها کثیف هستن و یخچال خالیه. بستنی ها و پاستیل ها تموم شدن. دیشب لباس ها رو انداختم توی ماشین لباس‌شویی و بعد آویزونشون کردم روی میز و صندلی های ناهارخوری. امروز صبح از رخت خواب بلند شدم و دیدم که لباس‌ها و جوراب‌ها همه‌ی بلندی‌های خونه رو فتح کردن و متوجه شدم که هر روز که می گذره غلظت رنگ‌ها روی تابلوهای پروین، کم‌تر و کم‌تر و کم‌تر می شه. روی تخت خواب اصلن خوابم نمی‌بره، چهار پنج تا پتو و بالش آوردم توی پذیرایی زیر بزرگ‌ترین تابلوی پروین و هر شب یکی دو تا بالش بغل می کنم و به زور می خوابم (یا نمی خوابم؟)؛ این بار اول نیست که قهر می کنه. هزار تا کار هست که باید انجام بدم و تقریبن هیچ کاری انجام نمی دم. به نظرم ما قبلن طلاق گرفتیم، فقط این جدایی از نظر قانونی ثبت نشده؛ هیچ کدوممون حوصله نداریم بریم دنبال کارای طلاق.

سارا از اقوام نزدیک منه و از نظر ظاهری و باطنی، از ظریف ترین و شکننده ترین نوع آدم هاست؛ چند سال از من بزرگتره، اصفهان زندگی می کنه و ما سالی یکی دو بار همدیگه رو می بینیم؛ قدیما که مجرد بودم وقتی از اصفهان میومد تهران خونه ما، چند روزی می موند و من فرصت می کردم که هر روز ببرمش تهرانگردی و هر شب براش فیلم های سورئالی مثل آلیس در سرزمین عجایب و جادوگر شهر اُز بذارم که عاشقشون بود؛ رشته ش گرافیک بود و تخصصش نقاشی رنگ روغن بود؛ توی هنرستان تدریس می کرد و نقاشی هاش رو توی تهران و اصفهان می فروخت؛ یادمه یکی از نقاشی هاش که خیلی فروخت، تصویری از سر یه زن خندان بود که روی یه تپه سرسبز، بین سایر درخت ها ریشه کرده بود و بخشی از اون ها شده بود....

سارا خیلی زود ازدواج کرد و خیلی زود دو تا پسر خوشگل و باهوش به دنیا آورد؛ شوهر بد اخلاقی داشت و خیلی زیاد با همدیگه دعوا داشتن؛ بعضی وقتا که جدی تر قهر می کرد، بچه کوچیک ترش رو بغل می کرد و با اتوبوس میومد تهران خونه ما؛ من هم روزها می بردمش تهرانگردی و شب ها براش فیلم های سورئال می ذاشتم! یه بار که اومده بود، خیلی خیلی حالش خراب بود و هیچ فیلمی آرومش نمی کرد.... یادمه با پسرش توی مترو بودیم و داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که سارا یه دفعه نشست روی پله ها، کفش هاشو دراورد، رفت توی گالری تصاویر موبایلش و شروع کرد به مرور کردن خاطراتش؛ عکس ها رو نشون ما می داد و با بغض، خاطره تعریف می کرد؛ به زور بلندش کردم و بردمش خونه. 

دفعه بعد که سارا اومده بود خونه مون از همسرش جدا شده بود و به خاطر مراسم عقد من اومده بود تهران؛ با این که بچه ها رو ازش گرفته بودن و حالش خیلی بد بود، به خاطر پافشاری من پای تلفن، خودش رو به مراسم رسوند؛ یادمه بعد از مراسم بهم گفت اگه واقعاً دوستش داری و می خوای همیشه باهاش زندگی کنی، یادت باشه هر وقت اشتباه کردی ازش معذرت خواهی کن و از دلش دربیار، نذار هیچی توی دلش بمونه... همین... از اون موقع دیگه هیچ وقت خونه ما نیومد؛ وقتی خیلی دلم براش تنگ شد، رفتم اصفهان پیشش؛ توی یکی از خیابون های جُلفای اصفهان قرار گذاشتیم، با همدیگه قدم زدیم و توی رستورانی که پاتوقش بود شام خوردیم؛ قرار شد شب خونه سارا بخوابم و صبح زود برگردم تهران. 

شب از نیمه گذشته بود؛ کلید رو انداخت، در آپارتمان رو باز کرد و چراغ ها رو روشن کرد؛ همه جا روشن شد، به غیر از یه دیوار سه متری که کاملا سیاه بود: سارا دیوار وسط خونه رو سیاهِ سیاه کرده بود و وسط اون حجم از سیاهی، طرح زنی رو نقاشی کرده بود که با موهای بلندش، پشت به ما ایستاده بود و در حال نواختن ویولون بود. واقعاً به خاطر اون حجم از سیاهی جا خورده بودم. با خنده گفتم: به به! چه خانوم زیبایی! سارا ذوق کرد و گفت: واقعن قشنگه؟ تازه تمومش کردم... بعد از پشت چنگ زد به پیراهنم و گفت: باید از عقب تر نگاه کنی! 

روبروی دیوار سیاه ایستاده بودم و تقریباً خشکم زده بود. سارا با ویولونش از اتاق خوابش بیرون اومد و بین من و نقاشی حایل شد؛ ویولون رو زیر چونه ش گذاشت و آرشه رو بالا برد؛ بهش خیره شدم: شال سیاهش رو دراورده بود و به جای اون، یه شال سفید و بلند روی سرش بود؛ این قدر بلند بود که چند سانتیمتری از انتهاش روی زمین افتاده بود.

داش عباس قدبلنده، کچله، بوره و چشاش قهوه ای روشنه؛ خیلی از کارایی که می کنه واسه م عجیبه، اما کنارش که می شینم و به حرفاش گوش می دم، آرامش عجیبی می گیرم؛ زندگی و زن و بچه رو ول می کنه و می ره سوریه می جنگه؛ تقریبن هر دو ماه یک هفته ایرانه و بقیه ش سوریه س. فکر کردن درباره داش عباس من رو غمگین می کنه: یه بار با پروین می خواستیم بریم بیرون گردش؛ دختر کوچیک داش عباس رو هم با خودمون بردیم بگردونیم. توی راه، یکی از سی دی های چاوشی رو که پروین آهنگاش رو دوست داشت گذاشته بودیم و دو نفری با چاوشی می خوندیم. اون روز سعی کردیم حسابی به دختر داش عباس خوش بگذره؛ هر چی که خواست براش خریدیم و هر جایی که خواست بردیمش؛ بعدن مادرش برامون تعریف کرد که توی انشای مدرسه ش نوشته که دوست داره پدر و مادرش توی ماشین بشینن و با همدیگه آواز بخونن... فکر می کنم نوشتن درباره داش عباس کار من نیست.