پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

آرمان یکی از صمیمی ترین دوستای منه و یکی از خوش قلب ترین و مهربون ترین آدم هاییه که توی دنیا وجود داره؛ لیسانس آمار داره، سی سالشه، مجرده، همراه مادر و برادر کوچیکترش توی تهران زندگی می کنه، نسبت به آرا و عقاید دیگران با بدبینی برخورد می کنه و به طور کلی سه تا مشکل اساسی توی زندگیش داره:

مشکل اول: آرمان اضافه وزن یا چاقی داره: این مسأله و مسأله کوتاه بودن قدش باعث شده تصویر بدی از بدن خودش داشته باشه و در نتیجه اعتماد به نفسش کاهش پیدا کنه؛ برای حل کردن این مشکل، تصمیم گرفت برنامه منظمی برای استخر رفتن تنظیم کنه؛ اما بعد از مدت کمی متوجه شد که بعد از استخر رفتن، چند برابر همیشه گرسنه می شه و غذا می خوره و کلا بیخیال ورزش کردن شد.

مشکل دوم: آرمان مشکل حمله خواب یا نارکولپسی داره: ینی توی هر موقعیتی و مشغول انجام دادن هر کاری که باشه ممکنه خوابش ببره؛ مثلا موقع رانندگی، سر کار، موقع انجام دادن بازی کامپیوتری یا دیدن تلویزیون و از همه اینا عجیب تر، موقع پیاده روی هم ممکنه خوابش ببره؛ برای حل کردن این مشکل، تصمیم گرفت پیش چند تا متخصص بره و مشکلش رو مطرح کنه؛ اما بعد از مدت کمی متوجه شد که این بیماری اصولن هیچ درمانی نداره و دکترا دارن پول ویزیت می گیرن و قرص ها و کپسولای کوچیک و بزرگ و رنگ و وارنگ الکی تجویز می کنن و کلا بیخیال دکتر رفتن شد.

مشکل سوم: آرمان مشکل بی هدفی یا بی انگیزگی داره: نمی دونه می خواد با زندگیش چیکار کنه؛ پس نمی دونه به یاد گرفتن چه مهارت هایی نیاز داره؛ تصویری که از شغل ایده آلش داره تصویر مبهمیه: به شغل های پشت میزی و پای کامپیوتری علاقه ای نداره و از طرفی از انجام دادن کارهای یدی هم لذتی نمی بره؛ برای حل کردن این مشکل، تصمیم گرفت دلش رو به دریا بزنه، بره کارگاه جوهرسازی یکی از دوستاش و مشغول به کار بشه؛ الان اون جا هم کارهای پشت میزی انجام می ده و هم کارهای یدی و توی همین مدت کمی که گذشته، کلا بیخیال پیدا کردن هدف زندگیش شده.

واقعیتش نمی خواستم درباره آقا رسول بنویسم، اما می نویسم: آقا رسول حدودن چهل سالش بود، متأهل بود و دو تا دختر کوچیک داشت که عاشقشون بود؛ بور بود و چشمای سبز درشتی داشت؛ قدبلند و خوش هیکل بود و توی صحبت کردن و انتخاب کلماتش سبک و منش خاص خودشو داشت؛ مدیر یکی از شعبه های رسمی فروش و خدمات پس از فروش لوازم خانگی ال جی توی یکی از بهترین نقاط تهران بود؛ من هنوز دانشجوی کارشناسی بودم و از طریق یکی از دوستان مشترک به ایشون معرفی شدم.

به عنوان حسابدار اون جا استخدام شده بودم و مدت خیلی کمی اون جا شاغل بودم. آدم های زیادی اون جا رفت و آمد می کردن: تکنسین ها، کارمندها و مشتری های معمولی؛ اما بدون شک مهم ترین آدمی که اون جا بود، مدیر اون جا، ینی خود آقا رسول بود:

زودتر از همه میومد و دیرتر از همه می رفت. همیشه جدی و گاهی عصبانی بود، به غیر از وقتایی که خانومش باهاش تماس می گرفت... وقتی خانومش باهاش تماس می گرفت، اگه مشغول کار بود، کارش رو رها می کرد؛ اگه توی جلسه با یه مدیر بالادستی بود، عذرخواهی می کرد و از جلسه خارج می شد؛ اگه مشغول صحبت کردن با تلفن بود و خانومش میومد پشت خط، قطعا مکالمه رو قطع می کرد؛ اگه لحنش عصبانی و جدی بود، مثل یه دختربچه پنج ساله لوس و مهربون می شد. پس زمینه همه رایانه های شعبه تصاویر مختلفی از دخترهای آقارسول بود و حتا بعضی از دیوارهای شعبه هم مزین به تصاویری از نوزادهایی بود که بعدن متوجه شدم دخترای آقارسول هستن.

خیلی اهل معاشرت بود؛ بعد از ظهرها که شعبه خلوت می شد و فقط من و خودش می موندیم که حساب کتابا رو انجام بدیم، با من صحبت می کرد و از خاطراتش می گفت؛ می گفت وقتی سنش کمتر بوده اهل همه جور خلافی بوده و از وقتی که با خانومش آشنا شده دیگه دور و ور خلاف و دود و دم نرفته و همه چی رو گذاشته کنار و حتا تونسته چند تا از دوستای خلافشم اصلاح کنه. آقا رسول خیلی اهل نماز و پیغمبر و لفظ بازی و ریاکاری نبود؛ یا اگه بود ما چیزی ازش نمی دیدیم؛ اولویت های زندگیش کاملن واضح بود: اول خونواده و بعد کار.

من برای کار کردن توی یک مجموعه ای رزومه فرستاده بودم و مصاحبه انجام داده بودم و با توجه به این که پذیرفته شده بودم، مجبور شدم اون جا رو ترک کنم و از اون زمان هم، خیلی دلم نمی خواست از آقارسول خبردار بشم. توی محل کار جدیدم با یه نفر آشنا شدم که متأسفانه با من توی یه اتاق کار می کرد و با وجود این که ظاهرن مذهبی و نمازخون بود، هیچ بویی از اسلام نبرده بود و در نظر من مجموعه ای از همه بدی ها و زشتی ها بود:

چاق و بدقواره بود و اعتماد به نفس بالایی داشت؛ تقریبا توی همه مسائل حرف برای گفتن داشت و همیشه احساس می کرد که داره درست ترین حرف رو می زنه. به خاطر رژیم غذایی عجیبی که گرفته بود تقریبا همه موهاش ریخته بود و به وضوح اختلالات شخصیتی و روانی داشت. لباس های نامرتب می پوشید و معمولن حرف های نامربوط می زد. بیشتر وقتا توی محل کار اخبار سیاسی می خوند و ما مجبور بودیم به تحلیل های سطحیش از وضعیت سیاسی جامعه گوش بدیم. دوست داشت خودش رو متفاوت و خاص نشون بده و برای همین سر چیزای معمولی خودش رو متعجب و مبهوت نشون می داد و بدتر از همه، با این که متأهل بود، دنبال پیدا کردن موردهایی برای صیغه، یا به قول خودش، ازدواج موقت می گشت.

یه بار دلمو زدم به دریا و درباره این موضوع باهاش صحبت کردم: بهش توضیح دادم که کاری که می کنه برای جامعه و افرادی که توی این ماجراها هستن عوارض جانبی زیادی می تونه داشته باشه و حداقل کاری که می تونه بکنه اینه که قضیه رو این طوری علنی مطرح نکنه؛ جوابی که بهم داد رو فراموش نمی کتم: «ببین؛ ازدواج موقت توی جامعه ما وجود داره، خیلی ها بهش نیاز دارن و غیرشرعی هم نیست؛ اگه این موضوع داره اذیتت می کنه گوشاتو بگیر و چشماتو ببند تا چیزی متوجه نشی!» من واقعا تعجب کرده بودم و سعی کردم دیگه باهاش بحث نکنم؛ اون هم دیگه توی جمع هایی که من هم حضور داشتم درباره اون موضوع صحبت نکرد.

گهگاه توی ذهنم این دو نفر رو با هم مقایسه می کنم؛ من می دونم عوامل بی شماری هستن که رفتار آدم ها رو شکل می دن. می دونم توی زندگی این آدما، ینی آقا رسول و این بنده خدا، به غیر از همسراشون چیزای تأثیرگذار دیگه ای بودن که باعث به وجود اومدن این تفکرات و در نتیجه رفتاراشون شدن و همچنان&nbspگهگاه توی ذهنم این دو نفر رو ـ و طبیعتاً همسرهای این دو نفر رو ـ با هم مقایسه می کنم.

این یکی خیلی اقتصادی نیست ولی دوست دارم بنویسمش. علی عباس علی، توی دوران راهنمایی همکلاسی من بود؛ اسمش علی بود و فامیلش عباس علی؛ نسبتاً بچه آرومی بود؛ رابطه من باهاش خیلی معمولی بود تا وقتی که یه بار موهاشو با شماره صفر تراشیده بود؛ من خیلی خوشم اومده بود و چند روز بعدش بالاخره منم بابامو مجبور کردم موهامو با تیغ بزنه؛ این طوری شد که من با عباس علی صمیمی تر شدم؛ ناظممون که دید کچل کردم یه پس گردنی زد بهم: «از عباس علی یاد گرفتی الاغ؟»

پدر عباس علی صاحب چند تا کارخونه بود و اوضاع مالی خوبی داشت. یه روز عباس علی که می دونست من به کامپیوتر آشنا هستم بهم گفت که باباش برای خونه یه پرینتر خریده ولی خودشون نمی تونن راه اندازیش کنن و توی خونه پز داده که یه رفیق داره که حتمن می تونه پرینترو نصب کنه: قبول کردم و همون روز بعد از مدرسه رفتم خونه شون؛ خونه بزرگ و مجللی داشتن. با تلفن به مامانم زنگ زدم که نگران نشه و بعد رفتیم سراغ پرینتر. پرینتری که خریده بودن، پرینتر خونگی نبود و یه دستگاه چاپ حرفه ای خیلی بزرگ بود که به هر زحمتی که بود نصبش کردیم؛ عباس علی عکس یه بازیگر زن خارجی رو باهاش چاپ کرد و حسابی از این که رفیقش تونسته پرینترو نصب کنه مشعوف شد. 

از این ماجرا چند سالی گذشت. دیگه من و عباس علی توی یه مدرسه نبودیم و زیاد همدیگه رو نمی دیدیم؛ ولی تلفنی با هم در ارتباط بودیم؛ یه روز بهم زنگ زد که کامپیوتر خونه شون خراب شده و می خواد یه سیستم عامل جدید روش نصب کنه؛ بهش گفتم که خونه شون دوره و من حوصله ندارم بیام؛ گفت که حاضره برای این کار بهم پول بده و منم قبول کردم که برم. رفتم کارش رو انجام دادم؛ بهم گفت که فعلا کسی خونه شون نیست که بتونه ازش پولی بگیره و بعدا پول رو بهم می ده؛ به نظرم حرفش منطقی بود و قبول کردم. 

وقتی برگشتم محله مون ماجرا رو برای دوستم فرید تعریف کردم. فرید گفت: «ببینم واقعا فکر می کنی پول نداشته؟ واقعا نفهمیدی سر کارت گذاشته؟ مگه تو دیگه کی اونو می بینی که بهت پول بده؟ ببین من یه نقشه ای دارم: می ریم در خونه شون، من اون جا شرخربازی درمیارم می گم این به من پول بده کاره گفته از تو طلب داره و خلاصه یه جوری مجبورش می کنیم بده... آخه ینی چی؟ باید پولتو بده...»

به نظر من ایده هیجان انگیزی بود و با همدیگه رفتیم در خونه عباس علی رو زدیم. فرید شروع کرد به داد و بیداد کردن که اگه پول منو ندید جفتتونو نفله می کنم و این حرفا. عباس علی منو کنار کشید و یه جوری که فرید صدامونو نشنوه گفت: «این کیه...؟ اذیتت می کنه؟ می خوای بچه ها رو صدا کنم بگیریم بزنیمش؟» گفتم که نیازی نیست ولی اگه می تونه پوله رو یه جوری برام جور کنه که دهن این بسته شه. عباس علی هم همون طوری که کج کج به فرید نگاه می کرد رفت از داخل خونه پول رو آورد و داد به من. 

البته اصل ماجرا رو چند سال بعدش برای عباس علی تعریف کردم و ازش معذرت خواهی کردم؛ اونم چند بار دیگه برای کارای کامپیوتریش خبرم کرد و بهم پول داد. از اون موقع هر وقت که قبض موبایلمو قبل از پونزدهم هر ماه پرداخت می کنم و از یک روز تماس رایگان درون شبکه برخوردار می شم (!) بهش زنگ می زنم و احوالش رو می پرسم؛ اون هم گاهی اوقات همین کارو می کنه. یادمه سر عروسیم که خیلی به پول نیاز داشتم یه بار زنگ زدم ازش خواستم یه پول خیلی زیادی رو بهم قرض بده و اون هم نه نگفت؛ خودش هم خیلی زودتر از من عروسی کرده بود و الان یه بچه کوچیک هم داره.