پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

آخر نفهمیدیم چرا دخترای دانشگاه بهش می گفتن سفید گلی! اسمش رضا بود و وقتی موهای فرفریش بلند می شدن شبیه این تصویر از باب راس می شد؛ اصالتا لُر بود و خیلی روی این قضیه حساسیت داشت؛ خیلی نمی تونست با بقیه هم دوره ای ها ارتباط برقرار کنه و معمولا مورد تمسخر بچه ها قرار می گرفت؛ ولی من همیشه از شخصیت و اخلاقایی که داشت خوشم میومد: کتاب زیاد می خوند و در مورد مسائل مختلف زیاد فکر می کرد و قاطعانه نظر می داد؛ در کل برونگرا، خلاق و متفکر بود و در مورد بقیه نظرش رو راحت و رُک اعلام می کرد؛ معمولن به خاطر این اخلاقش بقیه زود از دستش عصبانی می شدن و متعاقبا اون هم زود از دست بقیه عصبانی می شد و از کوره در می رفت؛ راستش خود من هم چند بار به خاطر حرفایی که بهم زده بود ازش دلخور شده بودم، اما همیشه معذرت خواهی می کرد و از دلم درمیاورد. 

مثل خودم بازیگوش بود و کلاسا رو به بهونه های مختلف می پیچوندیم... از همون اوایل دوره کارشناسی، پراید مامانش همیشه دست ما بود. رشته ما معماری بود: به بهونه دیدن شهرا و ساختمونای مختلف همیشه با ماشین می رفتیم مسافرت؛ شهرای زیادی با همدیگه رفتیم: از اطراف تهران، البرز و قم و کاشان و طالقان تا جاهای دورتر، اصفهان و مشهد و لرستان؛ از شمال تا چالوس و تنکابن و از جنوب تا بندر عباس و بندر میناب؛ هر جا پراید می تونست بره، ما باهاش می رفتیم؛ تا پول دستمون میومد می زدیم به یه جاده ای و می رفتیم سفر... یادمه یه بار بابای رضا ازمون پرسید که چرا شما دو تا نمی تونید چند روز پشت سر هم باسنتون رو بذارید زمین؟ من هم این قدر باهوش بودم که همون جا بفهمم که رُک بودن رضا یه موضوع ژنتیکی بوده!

توی انجام دادن پروژه های دانشگاه به همدیگه کمک می کردیم و معمولا نمره های بالای کلاسای طراحی رو می گرفتیم؛ اطرافیانمون به وضوح به رفاقت ما حسادت می کردن؛ حتا بعد از ازدواج رضا، همسرش صراحتا بهش گفته بود که فلانی واسه من مثل هوو می مونه! یادمه یه مدتی هم رفته بودیم تو نخ عکاسی و فیلم برداری و هر جا می رفتیم فیلم برداری و عکس برداری می کردیم و سر همین موضوع هم چند تا مستند دانشجویی درباره موضوعات مختلف تولید کردیم که توی دانشگاه پخش می شد. یادمه یکی از مستندامون که توی سالن آمفی تیاتر دانشگاه اکران شد، یه بنده خدایی بعد از دیدن فیلممون ما رو معرفی کرد به یکی از کارگردان های پرس تی وی؛ اون بنده خدا هم ما رو دعوت کرد منزل شخصی خودش و بعد از دیدن کارامون، بهمون پیشنهاد کار مستند سازی داد که البته به دلایلی قبول نکردیم. آخرای دوره کارشناسی چند تا پروژه جدی تر و تجاری تر انجام دادیم که به نظر من خیلی هم خوب انجام شدن؛ حتا یه مدت یه جایی رو هم اجاره کرده بودیم و با دو تا از بچه های دیگه به عنوان دفتر کار تر و تمیزش کرده بودیم و همه جور کاری توش می کردیم، البته بچه ها دونه دونه رفتن سر کارای مهم تر و عملا اون جا دیگه منحل شده بود....

من ارشد که قبول شدم، اون ازدواج کرد و بیخیال ادامه تحصیل شد؛ الان تقریبا رابطه ما قطع شده؛ رضا الان بیشتر خارج از کشور کارهای معماری و عمرانی انجام می ده؛ یکی دو ماه یه بار یه تلفنی به هم می زنیم و یه احوالی از هم می گیریم. دنیایی داشتیم با همدیگه...

از اون موقعی که یادم میاد توی زندگیم با مفهوم شادی مشکل داشتم و همیشه درباره فلسفه شاد بودن و معنی شادی فکر می کردم. هیچ وقت شاد بودن برام ارزش نبوده و هیچ تلاشی نکردم که شاد یا شادتر بشم. وقتی به فهرست شاد کننده ها نگاه می کنم، به نظرم چیزهایی که باعث شاد شدن آدم ها می شن بسیار گذرا هستن و پرداختن به این شادی های زودگذر باعث می شه مشکلات زندگی بزرگتر و طولانی تر از اون چیزی که هستن به نظر برسن؛ به همین خاطر از معاشرت و رفاقت با آدم های غمگین، دیدن فیلم های تلخ و خوندن داستان های تراژدی خیلی لذت می برم.

بر خلاف باورهای عمومی، جامعه ای که من توش زندگی می کنم مملو از آدم هایه که «شاد» هستن؛ یعنی من فکر می کنم که بیشتر آدمایی که اطرافم هستن، بیشتر وقتا مشغول انجام دادن کارهای «شاد کننده» هستن: توی خونه، توی خیابون، توی پاساژ، توی اداره، توی مغازه و محل کار، توی مدرسه و دانشگاه و خلاصه این که فضاها با کاربری های مختلف، مملو از آدم هاییه که مترصد فرصتی برای شاد شدن هستن. آدما عاشق فیلما و نقشای کمدی سینما هستن: فقط کافیه یه نگاهی به عنوان فیلم هایی که همین الان روی پرده سینما هستن و فروششون هم کم نیست، بندازید: «گشت دو»، «خوب بد جلف»، «سه بیگانه»، «سلام بمبئی»، «جنجال در عروسی»، «جشن تولد»، «شاباش» و تازه این‌ها به غیر از نمایش‌های موزیکاله که توی هر آمفی تئاتری حداقل یکی‌شون هست. آدما توی تلویزیون سریال ها و فیلم های خنده دار می بینن، مسابقه فوتبال تماشا می کنن، توی کانال های طنز تلگرام ثبت نام می کنن، درباره مناظره های سیاسی صحبت می کنن و حتا از جدی ترین مسائل سیاسی مملکت، در جهت «شاد بودن» استفاده می کنن.

خوب یا بد، مجموعا گرایشم توی زندگی به مفاهیمی مقابل مفهوم شادی بوده و بر خلاف اون چیزی که حدس می زنید، توی ادبیات و دنیای مفاهیم من، نقطه مقابل شادی، غم و افسردگی نیست، بلکه تنهاییه. وقتی نتونی از ترس مسائل مهم و نگران کننده پناه ببری به شوخی و خنده، وقتی بالاخره جرأت پیدا کنی که با خودت و اعتقادات خودت روبرو و درگیر بشی و از رفتار آدم های پرسر و صدای اطرافت که جزیی از جامعه ای هستن که داری توش رشد می کنی منزجر بشی، از تنهایی لذت می‌بری و آه از افسون تنهایی و صد آه از افسون تنهایی که ماجراها و آدم هایی مثل کریستوفر مک کندلز می سازه.

هیچ وقت خدا خونه نبود و از همه ما بیشتر ولگردی می کرد؛ بهش می گفتیم علی سوییچ، چون می تونست در و صندوق همه ماشینارو بدون کلید باز کنه: از رنو پی کی تا سمند، شرط بندی می کرد و در ماشینا رو باز می کرد؛ البته واقعاً بچه خلافی نبود، فقط خیلی شیطون و کنجکاو بود؛ لاغر و قد بلند بود و با این که وضع مالی خونواده شون بد نبود همیشه لباسای کهنه و قدیمی می پوشید؛ فک کنم این قدر تو خیابونا ولگردی می کرد زود به زود لباساش خراب می شد؛ البته با پدر و مادرش هم خیلی مشکل داشت. 

تا قبل از این که بریم دانشگاه، با بچه محلا زیاد دور هم جمع می شدیم واسه فوتبال؛ علی سوییچ فوتبالش داغون بود و کسی توی تیم نمی کشیدش تا به زور خودشو بچپونه تو یه تیم؛ وقتی شانسی یه گل می زد که دیگه بیچاره بودیم: نیم ساعت بازی تعطیل بود تا خوشحالی بعد از گلش تموم بشه؛ عربده می زد و دور زمین می چرخید، همه محله می فهمیدن علی سویییچ گل زده.... ما رفتیم دانشگاه، علی سوییچ بدون این که با کسی حرفی بزنه از خونه فرار کرد؛ پدر و مادرش همه جا دنبالش گشتن و با همه بچه محلا صحبت کردن: هیچ کس ازش خبر نداشت؛ آدمی نبود که بخواد با کسی صمیمی بشه و درد و دل کنه و ما الان ده ساله که خبر دقیقی ازش نداریم؛ یکی می گه با یه زن سن بالای کرجی پولدار زندگی می کنه، یکی می گه پیک موتوری شده و تو یه رستوران توی پاسداران می خوابه؛ اما واقعاً کسی ازش خبر نداره....