پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

اون موقع که با ایمان توی مدرسه همکلاسی بودیم و هنوز خیلی بچه بودیم، یه گروهی از دبیرستانی های محله بودن که توی راه برگشت به خونه اذیتمون می کردن؛ وقتی دیدم ایمان برای ترسوندنشون لباس های کاراته شو زیر لباس فرم مدرسه پوشیده و می گه: «اگه خواستن اذیتمون کنن، همون جا این لباسا رو پاره می کنم تا لباس کاراته و کمربند زردمو ببینن و فرار کنن...» فهمیدم چقدر آدم شجاعیه و خیلی ازش خوشم اومد.
اون موقع که دانشگاه مشهد قبول شد و رفت اون جا، عاشق یکی از دخترهای دانشگاهشون شد که مشهدی بود و چند سال از خودش بزرگتر بود؛ وقتی دیدم با وجود مخالفت های پدر و مادرش تصمیم گرفته بود که حتما باهاش ازدواج کنه و به من می گه: «احساس می کنم تا الان، هر چقدر که توی زندگیم نفس کشیدم به خاطر این بوده که این دختر رو ببینم و از این به بعد، هر نفسی که می کشم به خاطر اینه که خوشبختش کنم...» فهمیدم از اون چیزی که فکر می کردم شجاع تره و خیلی بیشتر ازش خوشم اومد. 
اما اون موقع که دیدم به خاطر احترام به پدر و مادرش از بیخ بیخیال دختره شد و برای همیشه از مشهد به تهران اومده و می گه: «ربطی به دختره نداشت... درآمدها توی تهران بیشتره...» فهمیدم که شجاع ترین آدمیه که می شناسم و واقعا بهش حسودیم شد.

هیچ وقت آب من و فرید تو یه جوب نرفت؛ همیشه نظرش خلاف نظر بقیه بود و سعی می کرد همه چی رو زیر سوال ببره؛ دبستان که بودیم با این که دویدن توی صف ممنوع بود، همیشه از حیاط تا کلاس رو مسابقه دو می ذاشتیم و همیشه هم من برنده می شدم؛ یه بارم که خودش توی راه پله ها جلوتر افتاده بود، برگشت منو از روی پاگرد هل داد به سمت پایین پله ها که نکنه بهش برسم؛ منم چند تا پله رو سر خوردم و پهن شدم کف راهرو بیهوش شدم.

دبیرستانی شدیم و مدرسه هامون از هم جدا شد، اما هر از چند گاهی که با هم بیرون می رفتیم، می دیدم که هنوز کارای عجیب غریب می کنه؛ دوربین موبایلشو روشن می کرد و توی تاریکی شب، خلاف جهت اتوبان، وسط اتوبان تهران کرج پیاده روی می کرد و آواز می خوند؛ بعد که توی محله مون چند تا گیم نت تأسیس شد، بیشتر توی گیم نت ها پیداش می کردیم.

فرید الان چند سالیه که برای تجارت رفته ترکیه ولی ظاهرن اوضاع خیلی خوب پیش نمی ره: با یه دختر خارجی هم ازدواج کرده که اصلا نمی تونه فارسی صحت کنه؛ از طریق تلگرام باهاش در ارتباطم:

سلام فرید

سلام .... جونم؟

حالت چطوره؟ خوبی؟

چاکریم... تو خوبی؟ اوضاع احوالت؟

خوبم خدا رو شکر. چه خبرا؟

تو چه خبرا؟ چی کارا می کنی؟

هنوز درسم تموم نشده؛ چند جا هم کار می کنم؛ ببینم فرید، الان دقیقا کدوم شهری؟

ازمیر.

اون جا خونه خریدی؟

اجاره کردیم. داریم کارامونو انجام می دیم اگه بشه بریم هلند. با بیست و پنج هزار یورو می شه اون جا یه خونه خرید. 

تو نمی خوای بری از ایران؟ اون جا از شرایط راضی هستی؟

از شرایط که راضی نیستم: خرجا بالاس. هزینه درس و هزینه های درمانی خیلی زیاده. فرصت نمی کنیم درست حسابی تفریح کنیم و سفر بریم. 

چند هفته پیشا دو تا از دندونامو پر کردم شده پونصد هزار تومن. 

ماهی هفتصد تومن اجاره خونه می دم. یه پراید کار کرده خریدم که هزار جور خرج داره. 

بیرونم که بخوام ببرمش نصف تهران طرح ترافیکه. خارج از طرح ترافیکم همه خیابونا شلوغه. 

اون جا اوضاع چطوره؟ خوش می گذره؟

...

ببین من نمی گم این جا بهشته ولی ما این جا واقعن حالمون خوبه. 

ما عید اومدیم تهران... تازه عید که مثلا خیابونا خلوته... آلیشیا تا یه هفته حالت تهوع داشت به خاطر هوا... 

واسه ش یه لباس بتمنی خریده بودم، تو مترو جلوشو گرفتن... می خواستن ببرنش؛ 

خیلی ترسیده بودیم....

لباس بتمنی دیگه چیه؟ 

مانتو جلوباز؟ 

با حجاب خارجیا کاری ندارن که؛ اگه بفهمن خارجیه کاریش ندارن.

عاره وقتی فهمیدن که اگه ببرنش باید با سفارت سر و کله بزنن منصرف شدن. 

ببینم تو خانومتم کار می کنه؟

نه اونم دانشجوئه.

این جوری همه چی خیلی سخت تره.

داریم می گذرونیم دیگه.... 

حالا تو کی میای ایران؟ 

دیگه برای زندگی نمیای؟

تو منو راضی کن که ایران بهتره...

من همین فردا صبح میام ایران زندگی می کنم!

هومن صالح غفاری، اولین دوست صمیمی من بود و از نظر ظاهری خیلی شبیه هری پاتر بود (دقیقاً شبیه این عکس بود): موهای لخت و صاف داشت و عینک گرد می زد؛ دوم دبستان بودیم که با هم آشنا شدیم و چون همسایه هم بودیم مادرش هم با مادر من دوست شده بود. بابا و مامان هومن که اصالتاً سبزواری بودن، بعد از هومن دیگه نتونسته بودن بچه دار بشن و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بودن. 

هومن مؤدب و باهوش بود؛ عاشق بازی کردن با ماشین های اسباب بازیش بود و کلا به موضوع اتومبیل خیلی علاقه داشت. چند تا ماشین اسباب بازی بزرگ داشت که اون ها رو خیلی دوست داشت. جلوی یکی از اون ها که قهوه ای بود رو یه نخ ضخیم چند متری وصل کرده بود و با استفاده از کشیدن ماشین کارهای خارق العاده انجام می داد؛ من از دیدن شیرین کاری های هومن با ماشین هاش واقعاً لذت می بردم و مطمئن بودم هیچ کدوم از آدم هایی که توی زندگیمی می شناختم نمی تونن این قدر با مهارت با ماشین هاشون بازی کنن. 

تقریباً هر روز بعد از ظهر با همدیگه بیرون قرار می ذاشتیم که بریم دوچرخه بازی یا فوتبال. اگه اون میومد زنگ خونه ما رو می زد و من خواب بودم، مامانم در رو براش باز می کرد و میاوردش بالا تا من از خواب بیدار شم و با هم بریم بیرون بازی کنیم؛ مادر اون هم همیشه همین کار رو می کرد؛ روزی چند ساعت با همدیگه بیرون بودیم، بازی می کردیم و حرف می زدیم. هومن همون قدر که به ماشینای اسباب بازیش مسلط بود، به دوچرخه سواری هم مسلط بود و حرکت های جالبی انجام می داد؛ البته ما به مامانامون قول داده بودیم که فقط توی خیابون خودمون و خیابون پشتی بازی کنیم؛ ولی تو همین دو تا خیابون هم کلی جا پیدا کرده بودیم که اگه با سرعت با دوچرخه ازشون رد می شدیم، دوچرخه یه پنج سانتی از روی زمین جدا می شد و کلی حال می داد. توی خیابون پشتی یه کلوپ هم بود که توش چند تا دستگاه پلی استیشن بود؛ همیشه چند تا از بچه محلامون اون جا بودن و بازی می کردن؛ من هم دوست داشتم برم باهاشون بازی کنم ولی چون هومن دوست نداشت، هیچ وقت نرفتیم. 

یک سالی از آشنایی من و هومن گذشته بود و پدر من برای خونه یه رایانه خریده بود. من اجازه داشتم روزی یه ساعت با رایانه بازی کنم؛ چون هومن از کامپیوتر بازی خوشش نمیومد، مجبور بود یه ساعت دیرتر بیاد دنبال من؛ یه روز بهم گفت که توی این یه ساعتی که من نیستم خیلی حوصله ش سر می ره و من هم بهش قول دادم که دیگه کمتر کامپیوتر بازی کنم. 

بعد از گذشت دو سه سال از دوستی من و هومن، ما از اون محله اسباب کشی کردیم و به یه محله خیلی دور رفتیم ولی ارتباط من با هومن قطع نشد؛ به همدیگه تلفن می زدیم و حداقل ماهی یه بار برای هم نامه می نوشتیم؛ یادمه توی یکی از نامه هاش خیلی کنجکاو بود که برادر کوچیک من که تازه به دنیا اومده بود چه شکلی شده؛ اون روزی که اون نامه دستم رسیده بود، اتفاقا بابای من موهای داداشمو کوتاه کرده بود؛ براش نوشتم که موهای طلایی داره و یه دسته از موهاشو ریختم توی پاکت نامه. هومن هم برای من عکسایی از خودشو مامان باباش توی نامه می فرستاد. 

یه روز هومن زنگ زد خونه مون و گفت که مامانم یه بچه به دنیا آورده ولی خودش از دنیا رفته؛ توی خونه شون صدای گریه میومد؛ گفت که دارن می رن سبزه وار و خودش از اون جا با من تماس می گیره؛ دیگه با من تماس نگرفت و من هم هر چقدر تلاش کردم نتونستم پیداش کنم.... توی این بیست سالی که گذشته من خیلی بهش فکر کردم؛ بیشتر دوست دارم ببینم چی کاره شده و الان اوضاعش چطوره؛ دوست دارم بدونم اصلاً اونم به من فکر می کرده یا نه؟